آسيب جنبش سبز
شايد راي دادن خاتمي در روز 12 اسفند في نفسه موضوع خيلي مهمي نباشد اما موضع گيري ها و تحليل هاي موافق و مخالف در فضاهاي مجازي و حقيقي، موجب بروز جلوه ديگري از سيماي جنبش سبز شد.
خاتمي قطعا بر موقعيت و وزنه خود در اصلاحات و البته در جنبش سبز واقف است. موضوع راي دادن او آنچنان هم پيچيده نيست. بر اساس دلايل خود در روزي كه اكثريت جنبش سبز انتخابات را تحريم كرده بودند او راي داد؛ و بعد از موضع گيري هاي منتقدان برآن شد تا كار خود را تبيين كند.
حال كه او دلايلش را گفته برخي مان خوانديم و قانع شديم؛ يا خوانديم و حرف تازه اي نيافتيم كه آراممان كند؛ يا نخوانديم و قانع نشديم؛ يا برخي مان ماست را همان رنگي ديديم كه خاتمي مي گويد؛ و يا چشم بر هرچه بود و نبود بستيم و به انواع توهين ها و ناسزاها شستيمش. البته در اين ميان برخي هم چون صادق خرازي ها از ظن خود يارش شدند و حرف خود را بر زبان خاتمي نشاندند.
به گمان من تمام حرف خاتمي اين بود: راي دادم تا تمام روزنه هاي اصلاحات بسته نشود. تا هنوز كورسويي مانده باشد. دروغ نگويم؛ من كه آرام نشدم. او مي دانست كه خواهد شكست و اين را به جان خريد و برايش دليل داشت. شايد گذر زمان بر ما و او روشن سازد كه اين انديشه تا چه ميزان درست بوده است. به قول نويسنده وبلاگ سيبستان، آنها پس از گذر زمان كسي مثل بازرگان را شناختند و فهميدند ميانه روي او – كه ناخوشايند انقلابي هاي آن دوره بود – هماني بوده كه نياز داشتند نه انقلابي بازي ها و نه تسخير سفارت خانه ها و نه جنگ خواهي هايشان.
تكرار چندباره واژه مصلحت در نوشته كوتاه خاتمي اما، بر قلبم نيشتر مي زند. هيچ مصلحتي بالاتر از حقيقت نخواهد نشست اما آيا خاتمي با مصلحت انديشي اش حقيقت را خفيف نكرده؟ به درستي نمي فهمم. شايد گذر زمان كارساز شود.
اما هدفم از نوشتن اين چند خط، تبيين و ارزش گذاري كار خاتمي نبود. بلكه مقصودم گفتن از آسيبي ست كه به گمانم جنبش سبز يا حداقل بخشي از آن را دچار كرده است.
به نظر من بسياري از ما سبزها – بويژه جوانان فعال در نت جنبش – دچار نوعي نارسيسيزم – خودشيفتگي – حاد شده ايم. هر كه مسائل را مثل ما نمي فهمد، نفهم است. هر كه مثل ما فكر نمي كند كودن است.حوصله بحث كردن نداريم چون طرف مقابلمان را بسيار كمتر از خود مي بينيم. تا آنجا كه فكر مي كنيم آنچه ما مي انديشيم آنقدر پيشتر و بالاتر از ساير تفكرها نشسته كه حتي نيازي نيست با انديشه هاي ديگر برخورد كند. به سادگي با انواع اسم گذاري ها و لقب ها مخالفانمان را از نظر خودمان خلع سلاح مي كنيم و جرات بيان نظرشان را از بين مي بريم. شخصيتشان را با اين اسمها و لقبها خرد مي كنيم و حتي حرفشان را نمي شنويم.
در همين ماجراي خاتمي عده اي را ماله كش، عرزشيِ اين طرفي، ولايي فلان طرفي، متعصب و ... ناميديم و با همين الفاظ حرفشان را گم كرديم و فكر كرديم كه برده ايم. فارغ از اينكه گفتگو را باخته ايم. هر كداممان صاحب نداها و سهراب ها و يعقوب ها شده ايم و خونشان را براي خود دانسته ايم.
فكر مي كنيم چون ما راي نداده ايم و چون حق فقط همين است كه پيش ماست، پس هر كه راي داده كم و ناچيز است. شخصيتش را له كرده ايم. در اين ميان حتي حرمت كسي مثل خاتمي را هم مي شكنيم و به سادگي چشم بر 8 سال تنفس و آزادي نسبي كه مرهون زحمات او و گروهش بود مي بنديم و او را خائن و بزدل مي ناميم و باز هم اسم گذاري ها و لقب ها و نشنيدن ها. اگر موسوي و كروبي هم آزاد بودند و راي مي دادند، باز هم بايد آنها را زير پاي خودشيفتگي مان له مي كرديم؟ حرف من اين نيست كه در اسم ها متوقف بمانيم، بلكه مي گويم مي توان بحث كرد و قانع نشد و ديگران را هم خائن و ماله كش ندانست. چطور كه حتي اگر موسوي و كروبي و خاتمي يكصدا بر راي دادن در اين انتخابات تاكيد مي كردند، خود من احتمالا باز هم راي نمي دادم. به دلايل روشن خودم. چرا كه راي ندادن را هم نوعي اعتراض مدني مي دانم.
اصلا تمام اين راديكال انديشيدن ها آن زماني نيست كه خود را حق مسلم بدانيم؟ و آيا اين همان كاري نيست كه حاكميت انجام مي دهد؟ نام ما را فتنه گر گذاشت تا ديگر حرفمان را گوش نكند. اكنون همين بازي را ما سرِخود درآورده ايم. و اين آن خطري ست كه تهديدمان مي كند. ريچارد رورتي فيلسوف فقيد آمريكايي مي گويد: "آزادي را پاس بداريم، حقيقت خود پاسدار خويش خواهد بود." و به گمانم پاسداشت آزادي حاصل نمي شود مگر با احترام به نظر مخالف. اينطور كه ما دايره را تنگ كرده و خط كشي مي كنيم، خيلي زودتر از حاكميت كنوني محكوم به زواليم. ديروز خاتمي را بيرون رانديم، امروز به مدافعان كارش ماله كش گفتيم و بيرونشان كرديم، فردا هم نوبت كروبي و موسوي ست و در آخر نوبت خود ما.
به گمانم آرمانمان را گم كرده ايم. بغض و كينه اي كه حاكميت در دلمان كاشته اگر دير بجنبيم مغزمان را از انيشيدن باز مي دارد. پوچ مي شويم؛ انبار خشم و نفرت. فلسفه تهي يا با مني يا بر من، بازي مان خواهد داد. و اين دايره تنگ خفه مان خواهد كرد. شايد مي توان مخالف كار كسي بود اما حرمتش را نشكست. شخصيتش را پايمال نكرد. يادمان نرود وقتي نداها و سهراب هامان به خون غلطيدند موسوي هنوز بسيج و سپاه را برادرمان مي خواند و مي گفت در آرمان اين جنبش آنها هم مردم ايرانند. اين آنارشي و خودمحوري، اين خودشيفتگي و خودبيني، حداكثر به همين ماندابي مي رسد كه حاكميت دچارش است. روي هر كسي اسمي مي گذاريم و خلاص. خودش را كه شكستيم مجالي براي بيان حرفش نخواهد داشت.
اين خود بزرگ بيني و خودشيفتگي كجا گريبانمان را گرفت نمي دانم. شايد هم نوعي واكنش غير ارادي در برابر رفتار حاكميت باشد. در هر صورت اما خيلي تلخ است كه تو را كه براي اين جنبش هزينه داده اي با دادن لقبي از آن اخراج كنند و فاصله هامان روز به روز بيشتر شود.
اين سرنوشت از ما دور باد.
