تبليغاتX
کلبه

کلبه

من سایه سپیدم، چیزی برای ندیدن

آسيب جنبش سبز


شايد راي دادن خاتمي در روز 12 اسفند في نفسه موضوع خيلي مهمي نباشد اما موضع گيري ها و تحليل هاي موافق و مخالف در فضاهاي مجازي و حقيقي، موجب بروز جلوه ديگري از سيماي جنبش سبز شد.

خاتمي قطعا بر موقعيت و وزنه خود در اصلاحات و البته در جنبش سبز واقف است. موضوع راي دادن او آنچنان هم پيچيده نيست. بر اساس دلايل خود در روزي كه اكثريت جنبش سبز انتخابات را تحريم كرده بودند او راي داد؛ و بعد از موضع گيري هاي منتقدان برآن شد تا كار خود را تبيين كند.
حال كه او دلايلش را گفته برخي مان خوانديم و قانع شديم؛ يا خوانديم و حرف تازه اي نيافتيم كه آراممان كند؛ يا نخوانديم و قانع نشديم؛ يا برخي مان ماست را همان رنگي ديديم كه خاتمي مي گويد؛ و يا چشم بر هرچه بود و نبود بستيم و به انواع توهين ها و ناسزاها شستيمش. البته در اين ميان برخي هم چون صادق خرازي ها از ظن خود يارش شدند و حرف خود را بر زبان خاتمي نشاندند.

به گمان من تمام حرف خاتمي اين بود: راي دادم تا تمام روزنه هاي اصلاحات بسته نشود. تا هنوز كورسويي مانده باشد. دروغ نگويم؛ من كه آرام نشدم. او مي دانست كه خواهد شكست و اين را به جان خريد و برايش دليل داشت. شايد گذر زمان بر ما و او روشن سازد كه اين انديشه تا چه ميزان درست بوده است. به قول نويسنده وبلاگ سيبستان، آنها پس از گذر زمان كسي مثل بازرگان را شناختند و فهميدند ميانه روي او – كه ناخوشايند انقلابي هاي آن دوره بود – هماني بوده كه نياز داشتند نه انقلابي بازي ها و نه تسخير سفارت خانه ها و نه جنگ خواهي هايشان.
تكرار چندباره واژه مصلحت در نوشته كوتاه خاتمي اما، بر قلبم نيشتر مي زند. هيچ مصلحتي بالاتر از حقيقت نخواهد نشست اما آيا خاتمي با مصلحت انديشي اش حقيقت را خفيف نكرده؟ به درستي نمي فهمم. شايد گذر زمان كارساز شود.

اما هدفم از نوشتن اين چند خط، تبيين و ارزش گذاري كار خاتمي نبود. بلكه مقصودم گفتن از آسيبي ست كه به گمانم جنبش سبز يا حداقل بخشي از آن را دچار كرده است.

به نظر من بسياري از ما سبزها – بويژه جوانان فعال در نت جنبش – دچار نوعي نارسيسيزم – خودشيفتگي – حاد شده ايم. هر كه مسائل را مثل ما نمي فهمد، نفهم است. هر كه مثل ما فكر نمي كند كودن است.حوصله بحث كردن نداريم چون طرف مقابلمان را بسيار كمتر از خود مي بينيم. تا آنجا كه فكر مي كنيم آنچه ما مي انديشيم آنقدر پيشتر و بالاتر از ساير تفكرها نشسته كه حتي نيازي نيست با انديشه هاي ديگر برخورد كند. به سادگي با انواع اسم گذاري ها و لقب ها مخالفانمان را از نظر خودمان خلع سلاح مي كنيم و جرات بيان نظرشان را از بين مي بريم. شخصيتشان را با اين اسمها و لقبها خرد مي كنيم و حتي حرفشان را نمي شنويم.
در همين ماجراي خاتمي عده اي را ماله كش، عرزشيِ اين طرفي، ولايي فلان طرفي، متعصب و ... ناميديم و با همين الفاظ حرفشان را گم كرديم و فكر كرديم كه برده ايم. فارغ از اينكه گفتگو را باخته ايم. هر كداممان صاحب نداها و سهراب ها و يعقوب ها شده ايم و خونشان را براي خود دانسته ايم.
فكر مي كنيم چون ما راي نداده ايم و چون حق فقط همين است كه پيش ماست، پس هر كه راي داده كم و ناچيز است. شخصيتش را له كرده ايم. در اين ميان حتي حرمت كسي مثل خاتمي را هم مي شكنيم و به سادگي چشم بر 8 سال تنفس و آزادي نسبي كه مرهون زحمات او و گروهش بود مي بنديم و او را خائن و بزدل مي ناميم و باز هم اسم گذاري ها و لقب ها و نشنيدن ها. اگر موسوي و كروبي هم آزاد بودند و راي مي دادند، باز هم بايد آنها را زير پاي خودشيفتگي مان له مي كرديم؟ حرف من اين نيست كه در اسم ها متوقف بمانيم، بلكه مي گويم مي توان بحث كرد و قانع نشد و ديگران را هم خائن و ماله كش ندانست. چطور كه حتي اگر موسوي و كروبي و خاتمي يكصدا بر راي دادن در اين انتخابات تاكيد مي كردند، خود من احتمالا باز هم راي نمي دادم. به دلايل روشن خودم. چرا كه راي ندادن را هم نوعي اعتراض مدني مي دانم.
اصلا تمام اين راديكال انديشيدن ها آن زماني نيست كه خود را حق مسلم بدانيم؟ و آيا اين همان كاري نيست كه حاكميت انجام مي دهد؟ نام ما را فتنه گر گذاشت تا ديگر حرفمان را گوش نكند. اكنون همين بازي را ما سرِخود درآورده ايم. و اين آن خطري ست كه تهديدمان مي كند. ريچارد رورتي فيلسوف فقيد آمريكايي مي گويد: "آزادي را پاس بداريم، حقيقت خود پاسدار خويش خواهد بود." و به گمانم پاسداشت آزادي حاصل نمي شود مگر با احترام به نظر مخالف. اينطور كه ما دايره را تنگ كرده و خط كشي مي كنيم، خيلي زودتر از حاكميت كنوني محكوم به زواليم. ديروز خاتمي را بيرون رانديم، امروز به مدافعان كارش ماله كش گفتيم و بيرونشان كرديم، فردا هم نوبت كروبي و موسوي ست و در آخر نوبت خود ما.

به گمانم آرمانمان را گم كرده ايم. بغض و كينه اي كه حاكميت در دلمان كاشته اگر دير بجنبيم مغزمان را از انيشيدن باز مي دارد. پوچ مي شويم؛ انبار خشم و نفرت. فلسفه تهي يا با مني يا بر من، بازي مان خواهد داد. و اين دايره تنگ خفه مان خواهد كرد. شايد مي توان مخالف كار كسي بود اما حرمتش را نشكست. شخصيتش را پايمال نكرد. يادمان نرود وقتي نداها و سهراب هامان به خون غلطيدند موسوي هنوز بسيج و سپاه را برادرمان مي خواند و مي گفت در آرمان اين جنبش آنها هم مردم ايرانند. اين آنارشي و خودمحوري، اين خودشيفتگي و خودبيني، حداكثر به همين ماندابي مي رسد كه حاكميت دچارش است. روي هر كسي اسمي مي گذاريم و خلاص. خودش را كه شكستيم مجالي براي بيان حرفش نخواهد داشت.
اين خود بزرگ بيني و خودشيفتگي كجا گريبانمان را گرفت نمي دانم. شايد هم نوعي واكنش غير ارادي در برابر رفتار حاكميت باشد. در هر صورت اما خيلي تلخ است كه تو را كه براي اين جنبش هزينه داده اي با دادن لقبي از آن اخراج كنند و فاصله هامان روز به روز بيشتر شود.

اين سرنوشت از ما دور باد.

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1390ساعت 17:30  توسط محمدرضا  | 


روزهای بد و خوب بسیاری در این صفحه قهوه ای خاطره شدند. خیلی ها برایم نوشتند، ماندند، و خیلی ها رفتند. اصلا حس نوشتن نیست. وبلاگ نویسی نخواهم کرد، همین. کم کاری هایم آنقدر زیاد بود که این رشته دیگر به من نمی آید. این صفحه هنوز باز است. همه تان را خواهم خواند و خواهم شنید. شاید عذاب وجدان این صفحه راحتم بگذارد.



+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم مهر 1389ساعت 2:30  توسط محمدرضا  | 

هنوز برف می بارد


درست لب تو بود
باز شد، مشتم

خال بازی خیال
که نمی بری،
نمی بازی..

که نفس هات
در من ویرانی گرفت
رقص موریانه ها

کور شدم
هم قد سفیدی عصایی که زمین خورد
جفت سرطان مژه هام

کاش تنها
کابوس هستم


+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت 7:25  توسط محمدرضا  | 

برف می بارد

یکی در شهر بیمار است.

بالای خانه نیمه، روی سر در دانشکده، آویزان از دار- بستِ چوبی بانک رفاه، دخترک بیمارستان ها، با انگشت اشاره چهره اش را نصف می کند. هیسس. شبیه دخترک فیلم جن گیر است. وقتی می خندد، چشمانش ترک  می خورد. او اصلا نمی خندد.
قطاری از آدم هایی که دهانشان یخ بسته، صدایشان روی زمین می ریزد؛ در ذهنم برف می بارد. همه جا صدای برف را می شنوم.
همیشه، آن بالا، دخترکی می نشیند، روی پل عابر، با هر قدمی که روی پله ها بر می دارم، همان خنده ها زیر کفشم قیژ قیژ می کند. دخترک آن فیلم جایش نشسته، چشمانش ترک می خورد و می فهمم که او دخترم را بلعیده. مثل سکه ای که در دهانش فرو کردم...
روی تاکسی ها پرچم زده اند. تاکسی.. دربست. در را می بندم. سر چهار راه از آینه می پرسد کجا می روم؟ توی خودم می گویم آخر این جهنم. در آینه می خندد، صدای خنده اش دارد سرم را می شکافد. آینه را نگاه می کنم، چشمانش ترک می خورد. دستم را روی سرش می گذارم و بی وقفه به فرمان می کوبم.. بیرون می پرم. صدایم روی آسفالت می ریزد. پایم را رویش می کشم و در سرم برف می بارد.
به طرف دیوار می دوم، می دوم.. تمام جانم را در پاهایم می ریزم و سرم را با شدت به دیوار می کوبم.. سرم از وسط می ترکد. تنها می شوم. تنها..
برف می بارد.. هیسس. برف می بارد..
همسرم گدا شده است. دستش را می گیرم و راه می رویم.. با سری که باز شده. او در سرم نمی خندد.
تلو، تلو، می خورم و با صورت روی زمین می افتم...

هوا گرم می شود، انگشترم را در دستم حس می کنم، توی رگهای دستم می دود، تا روی گردنم، صورتم.. چشمم باز می شود. سقف خانه ام.. همسرم کنارم نشسته است. دستش را توی موهایم فرو می برد. می خندم . چمشانش ترک می خورد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 13:17  توسط محمدرضا  | 

برای تو

   مدتی هست از تو نگفته ام آرام دل. روز و شب نزدیکتر شده ایم، بی عادت. دست هایم، آغوشم، آنقدر هوایت را لمس کرده اند که می توانم تو را نفس بکشم. به تو که فکر می کنم عطر تنت در سرم می پیچد. شال سبزت که دوست داشتم در آن گم شوم. دست های روشنت..
آرام دل، در روزهایی که سخت گذشت و آزارت دادم، دلت خراشید و نلرزید. این بار نه غصه هایم را که خودم را به دوش کشیدی. منِ زخمیِ مانده. تویی که همیشه یک قدم پیش بودی، بالا بودی.
می دانی که عیار ایمانم، عمق چشمان توست.
هر بار از تو نوشتم، نامت در چشمم درخشید و تار شد، مدادم قد کشید، کاغذ سفید تر شد. قلبم به لرزه افتاد؛ کم آوردم. دانستم که این لحظه تاب از تو گفتن را ندارد..
آرام دل، می دانم، می دانم بارها دوستت داشته اند و دوستت خواهند داشت. و تو هیچ گاه لبخندت را دریغ نکرده ای و نتوانی کرد. اما، آن نگاه بزرگ، تنها با من حرف زده، چشمانت تنها با من خندیده، لرزیده.. نمی توانم احساسم را بگویم.. نمی دانم چطور قدر صبوری هایت را، قلب وسیع و آرامت را، خواهم فهمید. چقدر زیادی.. و من ابایی ندارم از اینکه این را بدانی.

در این روزها هم که بهانه خندیدنش فقیر است و پس هر خنده، دهانم تلخ می شود، باز به تو و خیال تو پناه می برم. تنها قاب لبخند توست که نمی شکند.
آرام جانم، کاش بدانی در تمام قصه من، فارغ از کلاغی که به خانه رسید و نرسید، تنها نگاه تو راست بود.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 1:46  توسط محمدرضا  | 

دستت را از سینه ام بردار؛ می خواهم نفس بکشم.

نمی خواهم عادت کنم به این روزها. روزهایی که هر روزش خبر شهادت برادر و خواهری گونه ام را گرم می کند. چشمانم تار می شود و به نامشان خیره می مانم. امیر جوادی، رامین قهرمانی، روح الامینی، هاشم زاده، اعرابی، کامرانی... پیشانی ام را به دستم تکیه می دهم. انگار حس می کنم؛ دندانی که می شکند، شلاقی که بر تن خیسم می خورد، و تنم را که بر آسفالت داغ می کشند.. سرم درد می کند. یاد مادر می افتم؛ با چشمانش که برایم مرثیه می خواند.. انگار مادرانِ این رنج، صدها سهراب و محسن و محمد دارند..
در آیینه قوم سفاکان، از خوش خیالی شان، عق می زنم. که به گمانشان با بستن یک جنایتگاه و چه و چه، دست های خونی شان را فراموش می کنیم..

پناه به خداوندی می برم که هرزگی این قوم را صبور است.. خداوندا، می فهمم که با هر مشتی که به دهان برادران و خواهرانم کوفته می شود، خشم می کنی و درد می کشی.. که از توست تمام تار و پودشان. خداوندا، چگونه طاقتمان را به صبرت محک می زنی؟ خدایا، یادم نرفته چشمهای خیسی که " ارحم ضعف بدنی و رقت جلدی" را برای تو، و فقط برای تو، زمزمه می کرد. خدایا، چگونه می پسندی که شبانه هایمان با تو را برای این هرزه ها بخوانیم؟ می بینی؟ در بازار نام توست که شرف می فروشند این بی شرفان... نپسند خدایم..

غصه می خورم. می گریم. نمی گندم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 15:58  توسط محمدرضا  | 

انصاف بده؛ کدام خونخوارتريم؟


دو دست ظلم و دروغ، گلویم را می فشارد. بغض می کنم، بغضم را فرو می دهم و انگشتانم مشت می شوند.
یاد نقاشی های پدر می افتم. کودکی. پدر استاد کشیدن "مشت"، یک دست گره شده بود.
از تکرار تاریخ خسته ام. از میله ها و زنجیرهای افتخار، از خون.. از محراب و منبری که بوی باروت می دهد، از میزِ قاضیِ بیدادگاه، خسته ام.
شما عریان شدید و کلمه ها نقاب پوشیدند؛ حرف ها در استعاره ها گم شد. باز از چشم نگران مادر ترسیدیم. از ضجه های پدری بر سر نعش دخترکش..
آری ندا را ما کشتیم! برده هاتان نیزه شان بالا بود، انگشت شما پایین!
زمین را سیر کنید، پس ببینید که عاقبت ظالمان چه شد؟
نه آن تخت و نه این منبر.. هیچ یک وفا نمی کنند.
کلاغ ها هم عمر جاودان نمی کنند.


 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 21:45  توسط محمدرضا  | 


آقای رئیس جمهور!
شما اخلاق را نه به سیاست که به قدرت باختید. قدرتی که ادعا می کردید برای شما ارزشی ندارد. شما نه هویت خود که هویت دینتان را سیاه و مخدوش کردید. اگر اخلاق اسلام، اخلاق شماست، ارزانی خودتان.
شما که می دانستید متهمانِ خیالتان هرگز بر آن تخت که نشسته بودید و میلیون ها نفر پای آن بودند، نخواهند توانست که بنشینند، از خود دفاع کنند، خود را تبرئه کنند، چطور به خود اجازه دادید با آبرویشان بازی کنید؟
مگر نه اینکه در دین ما آبرو از جان گرانمایه تر و حساس تر و ارزشمند تر است؟ چرا به خود اجازه دادید آبرویشان را بریزید بی آنکه بتوانند از خود دفاع کنند؟
اگر یکی، و فقط یکی از این متهمان خیال شما ثابت کرد که در مورد او اشتباه می کردید، چه جوابی در برابر خداوند خواهید داشت؟ آبروی رفته او را چطور باز خواهید گرداند؟
نه آقای رئس جمهور؛ نه! کاری که شما کردید شجاعت نبود؛ دنائت بود.
مگر نمی دانستید که برای مردم ایران ناموس چه حرمتی دارد؟ چطور به خود اجازه دادید عکس همسر رقیبتان را پیش رویش بگیرید و متهمش کنید؟ قدرت اینقدر برای شما شیرین است؟ که نه حرمت آبرو و نه حرمت ناموس را نگه نداشتید؟
بله آقای رئیس جمهور! عصبیت، نفرت، کینه و خشم، نه فقط چشمتان را که قلبتان را از شما گرفته بود. گمان نمی کردم که روح شما اینقدر فقیر باشد. دعای امام عصر می خوانید و آبروی شیعیانش را در جایی که حقی برای دفاع ندارند، می ریزید.
فقیران شهر چشم به وعده های شما دوخته بودند؛ دریغ! دریغ که نداستند از روح فقیر شما، نان سفره شان دو تا نخواهد شد.
شما به دروغ و تهمت و ریا عادت کرده اید. کاش فقط به همان نمازتان عادت کرده بودید.
درپیش روی میلیون ها چشم، موسوی را به انواع تهمت ها آلاستید و گفتید دوستش دارید!
خرقه دین پوشیدید و آبروی دین بردید!
دولت نماز شب خوان! آبروی انسان ها بیش از قدرتِ محبوبِ شما، می ارزید!
آری! شما اخلاق را، شرف و انسانیت را، به قدرت فروختید.

اما شما آقای موسوی!
چرا نگفتید جواب فقر و تورمی که از دولت او زاده شده، چیست؟
چرا نگفتید تکلیف هفتاد هزار کارگر بیکار شده عسلویه چیست؟
چرا گاز ایران به قیمت بیست سال پیش به هند و پاکستان فروخته شد؟ آن بیت المال نبود؟
دانشجویان دربند جرمشان چیست؟ ستوان شده اند؟!
چرا نگفتید آقای پیامبر! هاله نور زاده توهم تو و چاپلوسی اطرافیان توست؟
چرا امنیت را در ایران برای سرمایه گذاری خارجی بر باد داده اند؟
سیصد میلیارد تومانی که در شهرداری او گم شده کجاست؟ آن بیت المال نیست؟
چرا بودجه موسسه مصباح یزدی، بسیج، و ارگان های همسوی ایشان حدود 200 درصد افزوده شده است؟
ماجرای "مددی" دانشگاه زنجان چه شد؟ چرا تبرئه شد؟ آبروی انسان ها آنوقت ارزش داشت؟
وعده های کوچک شدن دولت، کم شدن هزینه های جاری دولت، دولت هفتاد میلیونی، همه باد هوا بود؟
و ده ها سوال بی جواب دیگر...

اما با این حال باز خوشحالم که هوشمند بودید آقای موسوی. چرا که هرگز فریب استراتژی احمدی نژاد را نخوردید. اگر جواب چرا هایش را می دادید اسیر حربه اش شده بودید و او همان را می خواست. اما هوشمندی شما او را در موضع دفاع قرار داد نه شما را. شما از وقتتان خوب استفاده کردید. و 15 دقیقه آخر را، دقایق برد خود و شکست او رقم زدید. با دلیل او را محکوم به دیکتاتوری کردید. گرچه بسیار نگفتید!
اگر آن هوشمندی شما نبود، مناظره را شما نبرده بودید، احمدی نژاد باخته بود. اما هم او باخت و هم شما بردید.
احمدی نژاد نه مناظره را که خیلی چیزها را باخت.

راستی آقای رئیس جمهور! پشت تو گرم به کدام.....
هیچ! بگذریم..

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 13:18  توسط محمدرضا 


     انتخابات خرداد 88 اهمیت ویژه ای برایم دارد. ایران امروز من سخت پریشان است. رکود و فقر و تورم، بیکاری و ناامنی، تهدید و تحریم، کوچک شدن در قالب اندیشه های پست، بی برنامگی، تحجر، فاشیسم دینی، دانشگاه پادگانی، و آفت هایی از این دست، سخت بیمارش کرده. بیمارمان کرده..
4 سال گذشت. سالهایی که برای من و بسیاری مثل من عین کابوس بود. از فکر ادامه این اوضاع تنم می لرزد. و بر این اساس این انتخابات را بسیار مهم می دانم و برای عدم تکرار این چهار سال تلاش خواهم کرد.
بزرگانی که من باور دارم، همه بر این عقیده اند که شاهراه برون رفت از این اوضاع مشارکت وسیع در این انتخابات است. البته رسیدن به این راه حل خیلی سخت نیست. نگاهی به گذشته و یک دو دو تا چهار تای ساده فکرمان را باز خواهد کرد.
این نوشته صرفا یک تحلیل و نظر شخصی است که بودنش برایم باید شده بود.
من قائل به گفتمان اصلاح طلبی هستم و بر این اساس نوشته ام حول محور دو کاندیدای اصلاح طلب می چرخد.

اصولا در انتخابات علاوه بر کاندیداها و شعارها و برنامه هایشان، حامیان و تیم کاری احتمالی آن ها که حکم یک شاخص را دارند، از اهمیت بسیاری برخوردار است. از این جهت که در انتخاب و یا بهتر بگویم، در وسواس انتخاب آن ها می تواند نقش مهمی بازی کند. در جناح اصلاح طلبی ایران دو گزینه مهم وجود دارند. میر حسین موسوی و مهدی کروبی.
در برنامه ها و شعارهای تبلیغاتی آن ها که جستجو می کنیم، مهدی کروبی چهار بیانیه مهم و خوب منتشر کرد. بیانیه هایی که هم نام دیدگاه می توان بر آن گذاشت و هم نام "برنامه". برنامه هایی که او را تا حدودی از میر حسین موسوی متمایز کرده است. چرا که بیانیه و شعارهای موسوی بیشتر جنبه دیدگاه دارند تا برنامه. گرچه در ایران برنامه های چند ساله توسعه و سند چشم انداز 20 ساله، شاید تا حدودی ما را از ارائه برنامه های خاص بی نیاز کند. اما بودن برنامه – در تقابل با دیدگاه – کاندیدا را به پاسخگو بودن در اجرای آن ها مجبور می کند اما دیدگاه این اجبار نیک را ندارد. بنابر این به عقیده من برنامه داشتن امتیاز بزرگی است. آن هم برنامه هایی از جنس بیانیه های کروبی.
گرچه هر دوی آنها در بسیاری زمینه ها مثل احیای سازمان برنامه و بودجه، اصول فراموش شده قانون اساسی، حمایت از آزادی های مدنی، حقوق حقه زنان، قومیت ها و اقلیت ها، توسعه سیاست خارجی منطقی و امتیاز آور و ... هم عقیده و هم کلام هستند.
اما از نقطه نظر حامیان، کروبی حامیانی چون سروش و مهاجرانی، باقی و عبدی، ج.کدیور و کرباسچی، ادوار تحکیم و دفتر تحکیم را دارد. و موسوی حامیانی چون خاتمی و حجاریان، آرمین و نبوی، محسن کدیور، مشارکت، سازمان مجاهدین، کارگزاران و ... . نه می توان از این گذشت و نه از آن.
 تیم کاری کروبی از کارشناسان اصلح و بزرگی چون غنی نژاد و کرباسچی و عبدی تشکیل شده اند و تیم کاری موسوی اغلب وزرای قوی اقتصادی دولت خاتمی هستند. گرچه باز هم تیم کاری شان ممکن است شباهت هایی داشته باشند.

اما یک فاکتور مهم دیگر هم در انتخابات این دوره وجود دارد که نمی توان سیاسی اندیشید و آن را ندید. و آن تعریف "اولویت اول" است. همان طور که در اول نوشته گفتم شرایط امروز ایران، بسیار پریشان و خطرناک است. و من اولویت اول انتخابم را "تغییر شرایط موجود به سود اصلاحات" تعریف می کنم. از نظر من چرخش قدرت از دولت فعلی به یکی از دو کاندیدای اصلاحات، یک "باید" بزرگ و فراموش نشدنی ست. که هر تصمیم و انتخابی از فیلتر این "باید" عبور می کند.

طبق تحقیقاتی که من انجام داده ام، در بیشتر شهرهای صاحب رای ایران که می توانند نتیجه را تغییر دهند، رقابت جدی بین موسوی و احمدی نژاد در جریان است. و متاسفانه مهدی کروبی رای سوم را دارد. در این شرایط به شخصه از دو مرحله ای نشدن انتخابات می ترسم. چرا که این دولت هم ابزار برگزاری انتخابات را دارد و هم اینکه هر کاری برای باقی ماندن در قدرت می کند.
در مقابل میزان رای آوری کروبی در تهران به دلیل وجود چهره محبوبی چون کرباسچی بالا حدس زده می شود. چنانچه در تهران که قدرت تغییر رای را دارد رقابت بین کروبی و موسوی جدی ست. از طرفی طبق آمار و تجربه انتخابات گذشته رای مهدی کروبی حالتی پراکنده دارد.
نکته دیگر اینکه با توجه به مناظره های تبلیغاتی پیش رو و بیشتر بودن احتمال برد کروبی در برابر احمدی نژاد در مقابل برد موسوی در برابر احمدی نژاد، و نیز برخی موضع گیری های خاص موسوی، حدس می زنم در روزهای باقی مانده تا انتخابات بخشی – هر چند محدود – از آرای موسوی به صندوق کروبی سرریز شود.

با توجه به این نکات و هایلایت کردن ترس از دو مرحله ای نشدن انتخابات، اجرای دو استراتژی بسیار مهم است:
1- شرکت و دعوت به شرکت در انتخابات حتی با دادن رای سفید.
2- پرهیز جدی از تخریب یا موضع گیری علیه دو کاندیدای اصلاح طلب.
اجرای این دو استراتژی نقش مهمی در تحقق اولویت اول خواهد داشت.


در نهایت با جمع بندی موارد گفته شده و به دلایل مازاد زیر، به نظر من مهدی کروبی کاندیدای اصلح است:

1.      سابقه کروبی در این چند سال برایم روشن کرده که او مرد عمل کردن به حرف هایی ست که می زند. یا بهتر بگویم، مصلحت اندیشی در مرام و فعل سیاسی او کمتر دیده شده است. مخصوصا اگر مصلحتی در تقابل با خواسته اش قرار گیرد، یا نادیده اش می گیرد و یا عنوانش می کند. حقش را می گیرد. این حسن است. نمونه آن جلوگیری از راه اندازی شبکه ماهواره ای خصوصی توسط حکم حکومتی، که او آن را علنا کاری غیر قانونی عنوان کرد.

2.      کروبی آنطور که من شناخته ام، یک مرد سیاسی پراگماتیست است. یعنی قائل به فلسفه عملی و کارهای شدنی ست. و می داند تیرش را از کدام ناحیه به هدفش بزند که کارگر باشد.

3.      کروبی لابی های قدرتمندی برای انجام وعده ها و اقداماتش دارد. به قول سروش کروبی از جنس نظام است! نمونه اش حزبی  که راه انداخت و گسترشش داد؛ روزنامه ای که تا کنون فقط یک روز تعطیل شده است!

4.      وعده ها، برنامه ها و حامیان مهدی کروبی قابلیت به صحنه آوردن آرای خاموش را دارند. با ارائه یک آمار تقریبا موثق بدست آمده از استان های کشور نقش آراء خاموش را روشن می کنم.
اگر تعداد رای کل را 6 بگیریم، تا کنون در بیشتر استان های کشور موسوی صاحب 2 رای، احمدی نژاد 1 رای، کروبی 1 رای، رضایی کمتر از 0.5 رای، و ما بقی تحریم کننده ها بوده اند. یعنی بیشترین آرا تحریمی ها و موسوی هستند. وعده ها و دیدگاه های موسوی خواسته های تحریمی ها را پوشش نمی دهد. در حالی که با وعده های کروبی بخشی از آن ها را می توان به صحنه آورد. اگر مانند 4 سال پیش دست ها و پول های پنهان آقازاده های حکومتی بخواهند نتیجه را در دو سه روز آخر تغییر دهند، آنوقت دیگر دستمان به جایی بند نیست. حتی اگر شده با تشویق به دادن رای سفید، باید انتخابات را به مرحله دوم بکشانیم.

5.      کروبی به دلیل مناصب مختلفی که در طول این سال ها داشته، سرد و گرم چشیده سیاست است. اگر به 4 سال آینده هم نقبی بزنیم خطای کروبی – اگر وجود داشته باشد – قدرت را به یکباره به دست تمامیت خواهان نمی دهد. چرا که عمل شتابزده و اشتباه از سیاست مرد با تجربه ای چون او بسیار کمتر سر خواهد زد.

رای من مهدی کروبی است و برای ریاست جمهوری او تمامی سعیم را خواهم کرد.

درود بر اصلاح طلب عمل گرا، مهدی کروبی.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 19:1  توسط محمدرضا 

 
  روزهايي را گذراندم كه كشنده بود. شب هايي كه صبح شد و تحمل هر دو را نداشتم. شايد يك ماه؛ كه سالي بر من گذشت. سالي سخت، گنگ و سرد. سرشار از اضطراب و فشار. حتي حالا هم مطمئن نيستم كجاي اين سال كبيسه ايستاده ام. اما يك چيز را خوب مي دانم؛ هر جا كه هستم يك پله بالاتر از ديروزم. مثل بوفي روي شاخه اي كه از ديوارِ هر روز بلندتر است. بوفي كه فقط بالاست. و خوب مي داند كه پسِ هر روز شبي ست. مي فهمد همه چيز گذشتني ست (چقدر اين جمله سنگين است برايم)! ياد گرفته پنجه هايش نمي توانند همه چيز را تا بالاي شاخه بردارند. ديده كه شاخه ها مي شكنند..
ديگر در بندِ "اگر نشود" ها نيستم. خوش است، هر چه شد و هر چه نشد. (شايد ادعاست، و شايد زيادي بزرگ؛ هر چه هست، مي فهمم!) ديگر از زندگي كردن هم نمي ترسم. دستش رو شده برايم. و حالا، تنها دو، سه درد برايم واقعا درد است. و تنها يك چيز، خوش. هنوز از ديدن مادري كه كودكش را در اين سرماي نوپا روي پا مي نشاند و از نامرديِ ما .... بگذريم. تنم كه مي لرزد مي فهمم چه بي دردم! تو هم به دردت خنديده اي؟

  چقدر خوش گذشت آن لحظه كه فهميدم هر چه ساختم كشك بود! وقتي لِه شدم و لذت مي بردم. وقتي صدايي بلند مي گفت: دانستي؟؟ و دانستم. و مي دانم..
وقتي در كمتر از چند دقيقه، ناچار شوي از دلبستگي هايت، هر چه كه هست، بگذري و قبول كني "زندگي همين است." وقتي كنار نيايي و "پيش خودت" كم بياوري. آآخ كه چقدر سخت است اين آخري! باختن. به خود باختن..
ولي با اين همه، باز تهِ دلم شاد است. انگار سينه ام بزرگ شده. انگار از هر چه بر سرم آمده خشتي ساخته ام و يك پله بالا رفته ام. نه كه بهتر شوم. قدم بلندتر شده. در خيابان هاي شلوغ تر هم كه راه مي روم سرم در سرها گم نمي شود..

  دوست نداشتم اين نوشته خوب تمام شود! اما شد... پس بگذار با تو كه خوب تري تمامش كنم. در تمام روزهاي سختم كه كسي ندانست و نخواستم بداند، تو كنارم بودي. با صدايت، تمام قد در كنارم ايستادي و در خسته ترين روزهايم نازم را كشيدي. تنم را كه خسته بود به قلب بزرگت تكيه دادي. آرام شدم. دانستم دلي كه برايم مي زند، مي گيرد، تنگ مي شود، آنقدر بزرگ است كه برايش تمام دردها را بميرم. دانستم آن كه تو را آرامِ قلبم آفريد چقدر دوستم دارد. و دانستم تنها مي توان به او دل سپرد و ايمان داشت. دانستم زير پايم محكم است وقتي نگاهم رو به آسمان باشد! و دانستم نگاهش را چه با لبخند و چه با اخم، دوست تر از هر چيز مي دارم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 15:54  توسط محمدرضا