
روزنامه هم میهن رو میخوندم. دوتا مطلب خیلی جالب دیدم که بسی جای فکر کردن داشت:
"ریچارد رورتی" از معروفترین فیلسوف های آمریکایی، لیبرال و پراگماتیست معروف که دیدگاه های سیاسی اش درباره جامعه آمریکا نزدیک به حزب دموکرات بود، هشتم ژوئن 2007 (یعنی چند روز پیش) در سن 76 سالگی از دنیا رفت.
"خشایار دیهیمی" یادداشتی راجع بهش نوشته بود و این جمله رو از اون بیان کرده بود که بسیار زیبا و عمیق هست. کاش تو زندگی به کارش بگیریم:
"اگر ما آزادی را پاس بداریم، حقیقت پاسدار خویش خواهد بود."
یه مطلب دیگه هم این بود که "عبدالمجید معادیخواه" یک مفهوم جالب و قابل تامل راجع به واژه "فتنه" بکار برده بود. فتنه در قرآن بسیار ذکر شده و از فرزندان به عنوان فتنه یاد شده. اما این مفهوم چی بود:
"وقتی فتنه ها می آیند مسائل بر انسان مشتبه می شوند. شما ممکن است کسی را وقتی از پشت میبینید، نشناسید و او را با کسی دیگر اشتباه بگیرید ولی از روبه رو کاملا بشناسید. فتنه دقیقا عکس این حالت است. وقتی می آید کسی متوجه نمیشود مطلب از چه قرار است؛ وقتی رد میشود و برمی گردد انسان تازه متوجه می شود!"

امشب مثل همه شب های با تو، مثل سفره نور ماه، مثل صدای جیرجیرک ها، سبکم. سبک. امشب بعد از مدت ها باز برای تو گریستم. امشب یاد مدینه چقدر با من است. مدینه پیامبر، مدینه فاطمه. چقدر لبخندت واضح و معصوم و غصه دار است بانوی من.
نمیدانم امشب را به درد باید گریست یا به شوق؟ تو با منی و شب از آن ماست. من و مهر تو. هلال نازک ماه، ناهید، صدای جیرجیرک ها، پنجره باز اتاق، دفترم، همگی از آن توییم. امشب چقدر با من نزدیکی. چگونه احساسم را بگویم که بگویم؟ خود می خوانی؟ امشب چقدر نیازهایم حقیقی بود. امشب را به درد علی بگریم یا فرزندانت؟ امشب را به غصه مادری تو، غصه دلتنگی ات برای علی بگریم یا به شوق وصلت؟ تو خود میدانستی با علی چه خواهد گذشت. علی راضی تر بود یا تو؟! چه، رضای او را هر دو با دلدادگی تان آسان معامله کردید. در نگاه آخرتان چه گذشت؟ چه، زندگی را در نگاه آخرتان پل زدید. تمام هستی، هستی اش را به نگاه آخرتان باخت. خدا در نگاهتان اشک ریخت!
مادر، امشب را، آغوش و لبخند، میزبانم باش. امشب را که تمام وجودم را به سجده اش می برم، دست نوازش گرش باش. مدینه و مسجد پیامبرش پیش دیدگانم است. مادر، لبخند تو، هوای آنجا دل کندنی نیست. به پاس وجودت امشب شکرگزار خواهم بود. پذیرایم باش.
عزیزترینم، پس از مدت ها برایت اشک ریختم. بغضم شکست. هر چه دارم از توست. ای همه آنچه دارم. بوسه های سیالت امشب در اتاقم موج می زنند. انگار آغوشت بازِ باز است. و من سبکتر از ماهتاب در آغوشت آرام گرفته ام. مرا بپذیر. دل و جانم فدای تو.
شب شهادت فاطمه زهرا (س)
بیست و هفتم خرداد ماه
وانگاه که چراغ آسمان شب
و خورشيدهاي کوچک هميشه
از مهرباني تو مي سرودند
و مرا آرام به تو مي خواندند،
افسوس که چشم دلم خوب نمي ديد!
افسوس که اندوه نگاهت قلب سنگم را نيازرد!
وانگاه که تو را دوباره نه! چند باره شکستم
افسوس که "من" حکم مي راند
افسوس که در اثبات "اصل" عشقم
معادلات را بر هم زدم!
افسوس که گاه عاشق نيستم
صداي قاه قاه خنده رقيب
از مرثيه اشک ديدگانم رساتر بود
آه، که آه سينه سوز و اشک باره هاي وجودم
نه قلب زخمي تو را مرحمي است
نه دل بشکسته مرا
نمي دانم چگونه از من خواهي گذشت؟
يا چگونه از تو خواهم گذشت؟
مي ترسم اين چند باره من
بار آخر نباشد!
مي ترسم راست گفته باشي و
قد آغوشت نباشم!
بغض با انگشتای بی ناخنش دو دستی گلومو گرفته و هی فشار میده. داره خفم میکنه. انگار هیچ کاری از دستم بر نمیاد. هر چی کارت تلفن کار کرده و نکرده دارم، می کوبم به دیوار، اما فایده ای نداره که نداره. راه می افتم تو جنگل تا شاید بشه یه کاری کرد. دستم که به جایی بند نیست، پاهامم رو زمین بند نمی شن. از بس راه رفتم و کند وتند کردم، زانوهام درد گرفته. صدای پرنده های جنگل درست مث اینه که یکی داره با ناخن میکشه رو شیشه حموم. ذهنم لخت لخته. به هر دری میزنه تا عصمتشو حفظ کنه اما فکرهای جور واجور از هر سوراخی شده با چشمای خورنده شون سلول های تنشو به نیش میکشن. کاش تیغ تیز تبر محکم رو مغزم فرود می اومد. انگار هر چی اشک دارم تو گودی گلوم گیر کردند. مردابی شده که نه آفتابی بخارش می کنه و نه آب دهن پایینش میکشه. دوست دارم همه گریه هامو درست مث خنده هام عق بزنم. از خودم کنار می یام و باهاش راه می رم.
- دوباره چه مرگته آخه؟ آبت کم بود؟ دونت کم بود؟ هوایی شدنت دیگه چی بود؟
- چی میگی بابا دلت خوشه. گم شو و تنهام بذار لطفا.
- به جهنم. بمون بمیر. اصلا خودم چالت میکنم. بی جنبه روان پاک!
- شرت کم.
با خودم کنار نمیام.
سید وایساده کنارم و یه بند صدام میکنه. ممد رضا، ممد رضا، گفتی بیدارت کنم میخوای بری حموم. ساعت 2 و نیمه.
- مرسی سید بیدارم. الان پا میشم.
تو دلم فحش و بد و بیراه میگم به این زندگی! آخه این زندگی نکبت خودش کم بود، خدمتم شده جهنمش؟
شامپو و ظرف دوغی که توش تاید ریختم ور میدارم، حوله و زیرپوش... صدای هق هق یکی از بچه های آسایشگاه گوشامو تیز میکنه. از تخت مهران می یاد. اما مهران که هیچ وقت گریه نمی کنه. داووده..
می شینم رو تختش: داوود چته؟ خوابت نمی ره؟
- طوریم نیست به کارت برس.
- طوریت نیست گریه میکنی؟ دلت گرفته؟
- دلم واسه مینوم تنگ شده. پشت گوشی میگفت بابایی این چند روز که نبودی منم غذا نخوردم. پس کی میای؟
دلم هری میریزه پایین و به همه دردها و بغض ها و دل تنگی های خودم خنده ام میگیره. واسه درد داوود راحت اشکم در می یاد: میفهمم. میگذره داوود جان، گرچه سخت. خوب بچه است دیگه. تازه 5 سالشه. فردا برو با مهری صحبت کن برو مرخصی.
- آره حتما. اما امشب کی تموم میشه؟ دارم دیوونه میشم.
- پاشو تو هم بریم حموم. بهتر از فکر و خیال کردن تو جاته.
- ممد رضا اگه بیدار بودی منم ساعت 3 و نیم بیدار کن. پست دارم، کنترل صدمات.
- چیه مهران تو هم خوابت نمی ره؟ نکنه تو هم می خوای بیای بریم حموم؟
- نه بابا. اصلا حسش نیست.
- باشه بیدارت میکنم. بگیر بخواب.
جنگل داره تاریک تر میشه. دوست دارم کرکره ذهنمم بکشم پایین. چشمامو مچاله میکنم و ادا و صدای گریه در میارم تا شاید یه ذره اشکم در بیاد و بغض راحتم کنه؛ بیهوده است. درست مث قل خوردن سر جام تو اداره و شنیدن صدای پرینتر که سر هر ساعت وضعیت هوا رو پرینت میکنه. خوابی که به چشم نمی ره. با صدای پرینتر حس میکنم صدای سیستم ها هم ده برابر میشه. انقد که گوشامو میگیرم و چشم میدوزم به سقف. ساعت 5 و نیمه صبحه و من هنوز خواب به چشمم نرفته. راهشو گم کرده عزیز.
کاش یه کم مهربون تر بودی!
