تبليغاتX
کلبه من
من سایه سپیدم، چیزی برای ندیدن!
سه شنبه سی ام مرداد 1386 ساعت 19:44

 

  چشم که باز می کنم، تمام صفحات دفتر سیاه رنگ شده است؛ قلم من سیاه می نویسد. دوباره خط می کشم، دوباره می کشم، دوباره ... صفحه پیش رویم همه سیاه شده؛ قلمم از کی سیاه نوشت؟

در شروع دفترم نوشته بودم که این دفتر سپید سرنوشت من است؛ نمی توانم بخوانمش، اما خودم آن را خواهم نوشت. و چه کسی باورش خواهد شد که خود من این دفتر سپید را سیاه کرده ام؟ به عزای کدام فاجعه؟

صفحه های دفتر را یکی یکی رو به عقب ورق می زنم. تاریخ روزها از پیش چشمم می گذرند. تاریخ شروع سیاهی: همه چیز را به خاطر می آورم...

 

با دست ها رویم را می پوشانم؛ توان دیدن تاریخ را ندارم. دلم می خواهد به روزهای گذشته تر هم سری بزنم اما دستم بی اختیار به جای یک صفحه، کل دفتر را ورق می زند. دفتر که بسته شد، به سیاهی جلد رویش خیره ماندم؛ دانستم که سیاهی این روزها وام  از همان ابتدا گرفته بود. شروعی که تمامش را ثبت میکرد. نه! اثبات می کرد. شروعی که این روزها را در او می دیدم ولی باور نمی کردم.

آری، شروع من تمامش را اثبات می کرد.

 

 

در میان شهرهای ذهنم جنگ است. جنگی تمام عیار. قبیله های سیاهی با خاطرات محو و پست و دور متحد شده اند. سپیدی را یارای مقاومت نیست. این چندمین عقب نشینی بود؟

بمب هایی از جنس جانوران ریز و بد بو، لشکر سپیدی را از هم می پاشد. هفت جانور ریز، هفت قهرمان غرور را یکجا می بلعد! یوسف کجاست؟ تعبیر این بیداری چیست؟ کدام قحطی در راه است پیش از محصول؟ چرا فرصتی برای ذخیره سال های بعد نبود؟

پادشاه سپیدی برای غرامت و باج، تمام خاطراتم را تسلیم آتش سیاهی می کند. خاطراتم را نسوزانید!

بدون آن ها لشکر سپیدی به چه کارم خواهد آمد؟ بگذارید سیاهی حکم کند اما، خاطراتم را نسوزانید!

در چنین تشویشی، چه اهمیتی دارد که چه کسی حکم می کند؟

 

 

حالم بد است. دلم می خواهد بخوابم؛ در بستری چون کهف. به تعداد سال های عمرم.

 

غصه نمی خورم. سیرم.

 

 

نوشته شده توسط م.ر | موضوع: | لینک ثابت
شنبه بیست و هفتم مرداد 1386 ساعت 9:13

 

 

زود یا دیرش چه اهمیتی داره.. چه جوری بودنم چه اهمیتی داره.. اینکه من امشب چه حالیم چه اهمیتی داره.. اما یه چیزی مهمه.. من برگشتم. به خاطر تو.

 

یادم باشد این که برمی گردد نه خودِ من است. سکوت میکند. نگفتن ساده تر از گفتن نیست.. شنیده ای.

 

سخنی با دوستان:

 

برگشتم.. همین. اما نه از دل مینویسم و نه از دل. دل را پنهان کرده ام. پشت دیواری از انتظار.. غصه نمی خورم؛ که انسان به مرگ نیز عادت میکند.

این بار از هر دری ممکن است وارد شوم. دروازه های ممنوعه تان را ببندید.

نگفتنم را با نشنیدن پاسخ نگویید.. همین.

 

 

نوشته شده توسط م.ر | موضوع: | لینک ثابت
 
Jonamoos Browser (Anti Filter)
Filtered Url : : آدرس سايت فيلترشده