تبليغاتX
کلبه من
من سایه سپیدم، چیزی برای ندیدن!
شنبه بیست و چهارم شهریور 1386 ساعت 0:8
 

   حوصله هیچ جریان تازه ای رو ندارم.. دلم از کجا پره؟ نمی دونم.. دوست دارم همه چی مث یه فیلم حداکثر دو ساعته زود  تموم بشه.. چه جور تموم شدنش هم خیلی مهم نیست.. اصلا حوصله هیچ شروعی رو ندارم.. رمان.. سریال.. زندگی واقعی.. هیچی...

 

مریض شدم؟.. چه می دونم..

 

 

کلی باهات حرف دارم.. می دونم هنوزم دوستم داری.. خوب گوش کن.. نه که فقط یه بار می گم.. هر چند بار بخوای می گم.. اما خوب گوش کن..

 

   عزیزی می گفت: "همین الآن داری نگاهم می کنی!" راست میگه؟.. پس نگاهم کن.. نگاهتو خیلی.. خیلی.. زیاد دوست دارم.. حالت لبخندی که تو نگات هست.. می دونم که می دونی.. ولی با نگاهت انگار اصلا به روم نمی یاری.. انگار همیشه منتظری که یه بار دیگه شروع کنم.. وقتی حرف می زنم، چشمات پر میشه.. دلم می خواد در آغوشم بگیری.. سرمو مث اون موقع ها نوازش کنی.. با نگاهت حرف بزنی.. با نگاهت بخندی.. با نگاهت ببوسی.. منم همه این ها رو با اشکام بخندم.. هق هق، قهقهه بزنم.. دوست دارم به لحن چشمات عادت کنم.. موندگار شی.. موندگار شم.. به در و دیوار کلبه دوست داشتنیم یاد بدم که مث تو نگاهم کنن.. خودشونو بکنن قاب چشمات.. می خوام از عطر نفس هات دوباره ریشه کنم.. چشمامو ببندم و سفت بغلت کنم.. های های نبودنتو، نبودنمو، گریه کنم.. که عزیزترینم، همه کسم، "بهترین بهترین من"، دیگه رهام نکن.. "مثل یک در پشت سر، خوش صداتر بسته شو".. دیگه نذار از این در نامحرمی تو بیاد.. می خوام تا ابد پیشت بمونم.. آب و دون می خوام چیکار؟ نفس می خوام چیکار؟ حرف می خوام چیکار؟.. روزه ام.. روزه زندگی بی تو!

 

کم کم آرومم کنی.. صدام کنی.. نه یک بار.. نه دو بار.. ناز کنم و نازم بکشی.. خوب که آروم شدم، یادم بیاری.. آره! من فراموش کردم.. خیلی چیزا رو.. خیلی جاها رو.. یادم بیاری که چشمام نگاهم رو به کدوم آسمون دوخته بود.. به کدوم خونه.. یادم بیاری که پاهام رو چه سفیدی هایی لغزیده.. که دستام با چه سیاهی ای گره خورده.. یادم بیاری که اشک هامو به یاد بیارم.. چرخیدن ها و بالا رفتن ها.. "قد آغوش من نیستی" ها.. "اگه تو بخوای میشم" ها.. یادم بیاری که مومن بودم یه روزی، روزگاری، به اینکه بدون تو.. "نتوانم.. هرگز نتوانم"..

 

.

می خوام این قدر پیشت بمونم.. بمونم.. تا یادم بره کی هستم.. می خوام این قدر، قدرتو بدونم.. بدونم.. که همه تنم بوی تو بگیره.. لباسم رنگ از تو بگیره.. می خوام این قدر سر پا بمونم که نشستن از یادم بره!.. می خوام سیاهی تو چشمام، سفید بشه.. بشم چشم سفید.. می خوام لبخند نقره ای تو بشه آخرین چیزی که دیدم.. این کور شدن به همه چی می ارزه.. وقتی که دستم رو تو می گیری و از خیابون ردم می کنی! خیابونی که دو روزه!

می خوام اگه کج رفتم.. اقلا از دست نرم!

می خوام... نه! این یکی رو تو دیگه باید بخوای.. بخواه همونی باشم که تو می خوای!

ساده؛ ساده؛ پاک؛ پاک!

 

 

 

   دلم می خواد یه سنگ ریزه بردارم و برم زیر پنجره ای که اون بالاست.. بزنم به شیشه.. وقتی اومد کنار پنجره.. بگم بزن.. "خواب های طلایی" رو بزن.. دلم گرفته.. خیلی دلم گرفته..

 

نوشته شده توسط م.ر | موضوع: | لینک ثابت
یکشنبه هجدهم شهریور 1386 ساعت 20:36

 

نمی دانم شعر است لطف، یا که عشق لطف است؟

شاید آنچه می بخشد شعر است و آنچه می سوزاند عشق.

 

تیغه تیز نگاهم، می خراشد جامه ات را

                          و می سازد عریان تنت را

                                                 شاید دلت را!

 

"کی عادت می کنم به گوی سرخ عشق در دستم؟"

 

می سوزم خدایا!

از غربت فکر؛

می میرم از ضجه های علاقه در پس پرده ها..

 

حجاب!

                            

  آنکه ستاره را در قربانگاه گناه

  شاید عشق،

  که فاصله شان در هم است،

                                  قربانی کرد.

 

                                                  ۲۱ آذر ۱۳۸۵ خورشیدی

---------------------------------

شعر بالا توسط برادر گلم، "علیرضا"، نوشته شده... بعضی قسمت هاشو بسیار دوست دارم.

 

نوشته شده توسط م.ر | موضوع: | لینک ثابت
چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386 ساعت 8:0
 

هوای پارک سرشار از دلهره است. گل ها ترس از دستی ناجوانمرد، پرپر شدن و پژمردن را ریشه می کنند؛ پرنده ها هراس فصلی سردتر، جفتی عقیم و تخمی پوک را در سینه می تپند؛ نیمکت رو به رو انگار خود را می فشارد تا عصا به دستی دیگر را آشیان نشود؛ کاج به سبزی اش شک می کند که مگر از رنگی دیگر لباسی نو کرده است؟! چه فرقی می کنند رنگ ها؟

 

ریه را پر می کند از هوایی که دیگر بوی پاییز را هم میهمان کرده. از ساعتی گذشته، دنیا را کوچکتر از دیروز ها دیده است. افکارش چون جاده های تو در تو و مارپیچ نقاشی، به هیچ جا ختم نمی شوند. هر فکری به فکری ناتمام و تهی قطع می شود که انگار شاخه ها همدیگر را قطع می کنند!

در خود حرف می زند، راه می رود، می نشیند، فریاد می کشد، اما آنچه من و تو می بینیم، چهره ای آرام و خسته است. "امروز بازنشسته شد!" من و تو می گوییم از کار؛ او می داند که از زندگی. نیمکت های پارک، دوستان سخت و سرد امروز، قصه های تکراری هر روز.. نه! نگرانی او از این ها نیست..

خیره در سیاهی براق کفش های واکس خورده اش، ده سال پس می رود. روزهایی که نوجوانی دو فرزندش شکل می گرفت؛ دختر هشت ساله اش با در آغوش پریدنش، خستگی تمام ساعات کار را از روحش می زدود. برق غرور در نگاه همسرش موج می زد. او سخت پدری می کرد. چشم هایی که قبل از او، دستانش را انتظار می کشید. گاه میوه، گاه پول تو جیبی و گاه خالی.. اما گرم. و او می دید و می دانست. اما پدر بودن لذت بخش بود. تمام معنی زندگی اش.

بار ها با ترس دفتر آینده را ورق زده بود؛ روزهایی که پارک نشینی کند؛ دیگر نه دستی پر داشته باشد، نه سینه ای ستبر و چشمانی از برق امید لبریز برای همسرش و نه دیگر رمقی برای تکیه فرزندان. می دانست که روزی غصه ها و مشکلات فرزندان "فقط" آزارش خواهند داد؛ می دانست که دنیا سیاه تر و کثیف تر از آن است که سپیدی موی پارک نشینان را به پشیزی بخرند؛ می دانست که آخرین روز کار، اولین روز ایمان به ترک زندگی است. از آن همه نگاه مهربان، فقط نگاه همسرش خواهد ماند..

از ساعتی گذشته، انگار هر چه به آینده راه دارد را، یکجا دیده بود. ساعت های آینده را که هر یک چون روزی خواهد گذشت؛ روزهایی که حضورش در خانه حوصله ها را سر خواهد برد؛ فرزندان، نوه ها، و حتی همسرش از اینکه جملات را دوبار و با صدای بلند برایش تکرار کنند، در عذاب خواهند بود. به نگاه های مات و ترحم آمیز عادت خواهد کرد. و هر نگاه سرد چون خنجری در قلبش فرو خواهد کرد. برای فرار از خودش به این نیمکت ها پناه خواهد آورد. تا شاید با دیدن دیگرانی چون خود کمی از حس حقارتش کم کند. اندکی دیر کردنش، صدای آژیر آمبولانس، شماره اورژانس و حتی ... را در ذهن همسر و فرزندان تداعی خواهد کرد...

 

از یک ساعت گذشته همه چیز را باور می کند. باور می کند که درشتی ها و نگاه های تند و نامهربان را به جان بخرد و قلب شکسته اش را در مهربانیِ چشمان گود شده اش پنهان کند. نکند دل شریکِ بد و خوب زندگی اش را خود با نگاه زخمی اش بشکند..

 

هوای پارک چه دلتنگ است امروز..

 

چه کسی گفته که مرد(؟!) گریه نمی کند؟

 

 

نوشته شده توسط م.ر | موضوع: | لینک ثابت
پنجشنبه یکم شهریور 1386 ساعت 19:22

 

هنگام غروب که خورشید آسمانش را به آتش می کشد،

آنگاه که ماه شکوه ماهتابش را در شب چشمانم ورانداز می کند،

وقتی که در آینه مژه ای زیر چشم چپم.. نه، راستم، تاب میخورد،

.

.

چیزی در دلم فرو می ریزد..

انگار، جایی دیگر، زیر آسمانی به همین رنگ، حادثه ای همزمان شده است.

قلبی به همین شکل تپیده؛ دل کسی فرو ریخته است..

دو چشم در قلعه ماه به هم گره خورده اند..

دو قلب در غروبی نازنین گرفته اند؛ برای هم..

و پلکی که نوید خبری را می دهد: نگرانم است!

 

به شعور آسمان و زمین ایمان می آورم و می دانم که آنچه در ما، من و تو، جریان دارد.. مقدس است.

 

 

 

 

 

-----------------

به خاطر دلیلی خاص مطلب جدیدی نمی نویسم. مسافرتی خواهم رفت بس شیرین.

 

 

 

نوشته شده توسط م.ر | موضوع: | لینک ثابت
 
Jonamoos Browser (Anti Filter)
Filtered Url : : آدرس سايت فيلترشده