دیروز در کل روز پرباری بود. از برد فوتبال صبحمان و رسیدن به فینال تا بحث بعد از ظهر با میهمان این روزهایم، سجاد؛ هم رشته ای و هم خوابگاهی روزهای دانشگاه.
بحث بعد از ظهر از محدودیت شروع شد و به عشق انجامید!
نکته ویژه ای که در باب سخن راندن از عشق وجود دارد، این است که معمولا آنچه از زبان بیرون می ریزد تراوشات دل است نه ذهن! که ذهن – در این مورد – گاه ممکن است با کتاب ها و پیش دانسته هایی آراسته باشد؛ اما دل هر آنچه خود تجربه کرده را بیان می دارد.
عشق سرشار از وحدت است. عشق یگانه است و یگانگی. در عشق اگر پاک نبازی، می بازی! پاک بازی باختن همه چیز است؛ بی چون و چرا. اگر عاشق شعله شمع شوی و از عشقِ نور باز بمانی، خاموشی شمع همان است و خاموشی تو همان. شکوه عشق وصف کردنی نیست! درک کردنی است. باید عاشق شوی؛ کوثر – خیر کثیر – شاید همین است؟!
می دانم! حق با شماست. سخن از عشق راندن به این شکل گاه ملال می آورد. شاید گذشته است زمانش! ولی هر کس تجربه شخصی اش را دارد. گرچه سخن از شکوه عشق راندم، اما هنوز این شکوه را بایسته و شایسته درک نکرده ام. شبی را به خاطر دارم که جرئه ای شاید از این دریای وسعت نوشیده بودم و سوال همیشه ذهن را پاسخی دریافته داشتم. فقط در این راه و در این مقوله است که گاهی سوال ویرانگرم را پاسخ گونه ای می یابم. اما...
صحبتمان با سجاد به درازا کشید؛ تا فیزیک جدید رفت و بازگشت. از انرژی و بقایش، "اثر پروانه ای" و آثارش گذشت و توشه گرفت. از خم شدن زمان و فضا راه به خانه خورشید کج کرد.. سخنی که شاکله داشت ولی شکل گمان نکنم. سخنمان به اشک رسید و صدای اذان مغرب؛ دل نشین مثل هر روز. ولی بهتر از دیروز!
وقتی سجاد از گوی عظیم آتش که بسیار بار از "زمین"مان بزرگتر است و هر روز آن بالا، سخن می گفت، که حتی تصورش هم بی نهایت سخت بود برایمان، به یاد آیه های سجده افتادیم!
زمانی که پس از چنین دریافتی حتی فرصت تعجب هم به خود نمی دهی و به خاک می افتی؛ با همه وجود.
زمانی که فقط با چند دقیقه فکر کردن و باز کردن و سخن گفتن از یک جزء کوچک هستی، خورشید، این چنین اشک، انگشت حیرتت می شود بر دهان ذهن، کافی است به این بیاندیشی که خداوند فقط و فقط برای آفریدن "تو" به خود آفرین گفت!.. چشمانت را ببند... کمی بیاندیش...
حالت اکنون چگونه است؟ بارانی؟... ببار، ببار ای ابرکم، ببار و تازه تر شو.
نماز مغرب دیشب رنگ و بویی کاملا بارانی داشت. بیش بار شکرت.
دیشب سرانجام محسن – هم خانه ای ام – آمد. پس از تقریبا یک ماه. به میمنت آمدنش و بدلیل فقر امکانات موجود در خانه شام را بیرون میل کردیم. "بند" و چای و قلیان را هم به تنگش بیافزا. زدیم و خواندیم و ... . شب خوبی بود. مخصوصا با ویژه هایی که هادی – دوست خوب و پایه ام – قبل از خواب اجرا کرد!
دیروز، روز پرباری بود.
................................................
پنجره ای متولد شده است که شاید اگر بازش کنی، کلبه ام را آن پایین ببینی!
دلم تنگ است.. دلم گرفته است.. پرم.
چون طاقت نمی آوری بگذار برایت نگویم که:
[
]
نمی دانم دیگر وسعت دلتنگی هایم را چگونه برایت فریاد نکنم..
با خود عهد بسته بودم روزی همه این سپیدی ها را برایت پر کنم.. اما مگر می شود؟ از اشک که نمی توان دریا آفرید!
طعم بغضم شور است؟ از عکس هایت بپرس. آنقدر چشمان اشک زده ام را تارگونه بر چشمان زیبایت تنیده ام که عکست گاه شرم می کند خیرۀ نگاهم را تحمل کند!
کاش داشتمت. کاش راهی بود. چقدر سخت است. آزارت می دهم می دانم.. عزیز دلم مرا ببخش. به خیالت خوشم.. اما کاش چشمانم هم این را می فهمید.. باور می کنی؟ هنوز مرا نبخشیده اند! دستانم مرا چگونه ببخشند که لذت لمس دستان معصومت را از آن ها دریغ کردم؟ پاهایم که هم قدمی تو را از یاد نبرده اند هنوز.. آغوشم، لبانم، دلم..
و من چگونه این روزگارِ ناسزا را خواهم بخشید؟.. آری! دنیا را بد ساخته اند. بد.
صمیمی باشیم:
شب بیست و یکم جمله ای به شدت به همم ریخت.. جمله ای که همش داره تو دالونای ذهنم بالا و پایین می پره.. خودشو به در دیوار دلم می کوبه تا شاید بشه یه جور باهام کنار بیاد.. اما نه اون می تونه، نه من.
جمله ای که در عین سادگی، تکرار و دردآوریش واسم این بار خیلی تازه بود.. معانی زیادی داشت.. "تبلی السرائر"م شده.. داره اذیتم می کنه.. مث سِرم قطره قطره داره بار میشه رو دوشم.. می ترسم:
"نکنه گناه های ما بیشتر از ناله های این شبای ما باشه؟"
شکی توش نیست که هست.. لااقل واسه من.. بهتره بگم اصلا واسم قابل مقایسه نیستن. توبه کردن چقدر سخته! وقتی که می دونی کارت خیلی وقته از آه و ناله گذشته.. وقتی فکر به این یه جمله نمی ذاره جایی واسه دعا کردن دیگران بمونه.. که خودت اندر خم یک کوچه ای. فک کنم دارم می فهمم که گناه نکردن خیلی ساده تر از توبه کردنه. هیچ وقت فکر نمی کردم که بعد از اون شب این قدر سنگین بشم!
ماه مهربونم داره غم می ذاره رو دلم.. گرچه به جان می خرم غمش رو.. گرچه هرگز نمی خوام وجودم خالی از این درد باشه.. اما.. بد دردیه! وقتی همه دست پر برمی گردن از این شبا، من انگار تازه فهمیدم چه غلطی کردم. می دونین.. تقارن جالبیه نسبت رحمت خدا به گناهای ما و نسبت گناهای ما به ناله های ما!
خیلی به خودم می گم.. "خر خودتی"!
می دونم حتی اگه نگم هم دعام می کنی!
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------
اگر چه سنگینم اما لبخند شیرینی را که هماره بر عبوسی چهره ام می نگرد، حس می کنم. می دانم که نمی خواهد لبخند را پاسخ گویم.. شاید این روزها عبوس بودنم را بیشتر دوست دارد؟!
فدای لبخند شیرین و دل رحیمت.. می دانی چقدر ..... ....
بغض امانم نخواهد داد.. می دانی.
اگه چه سنگینم اما هنوز انگار خوبم. فقط کمی مرز بین سیاهی و سپیدی برایم مخدوش است!
فعلا احساس شیرینی است بر سر مال زدن!
ادامه مطلب
انگار مدت هاست حرفی ندارم؛ از سکوت لذت می برم.
انگار مدت هاست آرامم. مدت هاست اینگونه نبوده ام. حالم خوب است. به سادگی واژه خوب.
پاییز آمده و من دلتنگ نیستم. مهر آورده این پاییز.
با خود می اندیشم که مگر می توان به چشمانت نگاه کرد و بغض نشکست؟ روزه ام را با شوری تلاقی نگاهمان باز می کنم؛ هر روز، هر افطار.
شکر که هنوز خوابت را می بینم! مثل همیشه، بی تعارف هستی!
دلم برای چرتی زیر آفتاب ظهر پاییز لک زده..
دلم سکوت می خواهد؛ انگار مدت هاست این گونه نبوده است.
دعوتت می کنم به خلسه نازک تنهایی ام؛ به صرف لبخند و آرامش! افطار کن.

