اين روزها كه مي گذرد
شادم
اين روزها كه مي گذرد
شادم
كه مي گذرد
اين روزها
شادم
كه مي گذرد...
.............
قيصر را مصادره كردند. مثل اين روزهاي من. هر كس به نفع خودش. مثل خودم.
ژكوندي از خنده هايم ساخته ام كه بيا و ببين.
تو بودي من بودم. تو بودي من نبودم. تو نبودي من بود. من نبود ما بوديم...
به هر حال مثل هميشه يكي بود، يكي نبود. مثل حالا كه – به قول دوستي– "يكي هست، يكي نيست."
تاریخ انقضا داشت. حذف شد.
آنکه باید می خورد، خورد.
چند ورق از مهملات این روزهای دفتر:
دیروز، یعنی روز سوم اومدنم (6 آبان) واسه دیدن غروبی که همه تعریف می کردن رفتیم. جایی به اسم کشتی یونانی. این کشتی بزرگ در سال 1345 خورشیدی تو این ساحل به گل می شینه و مسافران و کارکنانش همه با کشتی دیگه ای بر می گردن. این کشتی هیچی نداشته باشه یه نشونه خوب واسه غروب خورشید تو جزیره ست. جایی که تو هر غروب ده ها مسافر واسه دیدن خورشیدی که تو دریا فرو می ره می یان اونجا و لذت می برن. جاده غروب از میدون فارور تا کشتی 8 تا 10 کیلومتر راه داره. قرار گذاشتیم با مهران که واسه برگشتن این جاده رو پیاده گز کنیم.
ما تقریبا یک ساعت و نیم زودتر از غروب آفتاب به کشتی رسیده بودیم. خورشید هنوز تیز بود و نمی شد بهش نگاه کرد؛ حتی برای چند لحظه. کشتی پوسیده بود. تاریخچه ای رو که از کشتی تو ساحل نوشته بودن خوندیم. کم کم مهیا می شدیم واسه دیدن غروب. جایی رو روی صخره ها پیدا کردیم و نشستیم. سنگ ها نوک تیز بودن اما از سرپا وایسادن خیلی بهتر بود. کلی به جمعیت اضافه شده بود. همین طور مردم می اومدن. به جز پیرمرد فال فروش کسی رو ندیدم که تنها اومده باشه. تقریبا 20 دقیقه مونده به غروب دیگه میشه به خورشید نگاه کرد. گیس طلایی و خوشرنگش روی دریا پهن می شد و کم کم به سرخی می زد. کمی ابر تو افق بود که لحظه های اول غروب رو تار می کرد. اما ضخیم نبود و زودی خورشید پایین تر اومد که دل به دریا بزنه. دریا و آسمون آتیش گرفته بودن. از عشق بازی خورشید و دریا هوا تب کرده بود. و مردم بدون هیچ گونه شرمی به سرخی گونه های دریا خیره شده بودند و هر کس سعی می کرد حیرتش رو از این صحنه بی نظیر به شکلی بیان کنه. گاهی عکس می گرفتند که شاید ثابت کنند خورشید و دریا فقط و فقط مال هم اند. سال هاست بدون ذره ای خمودگی با هم عشق بازی می کنند. بعد از این تلاش حیرت آور هر دو به خواب نازی فرو می رن و شب رو چتر حرفای عاشقانه هم می کنند. داغی شرم خورشید دریا رو آتیش می زنه و خیسی نگاه دریا تب خورشید رو یکباره فرو می کشه. همه چیز آماده بود که ثمره این عشق بازی داغ و خیس از شرق جزیره، جایی درست در مقابل کشتی یونانی، متولد بشه.
همون طور که با مهران قرار داشتیم پیاده روی تو جاده ای رو که دو طرفش مثل بیابون بود و تاریکی شب سایه ای ضخیم روش انداخته بود، شروع کردیم. جاده طولانی تر از اونی بود که فکرش رو می کردیم. با گوشی مهران آهنگ گوش می دادیم و باهاش زمزمه می کردیم.. خدا حافظ ای داغ بر دل نشسته.. آهنگ سلام آخر خواجه امیری رو بیشتر از بقیه گوش کردیم. کم کم درد خستگی تو پاشنه و ساق پاهامون حس می شد. 50 دقیقه طول کشید. هوا شرجی نبود وگرنه خیس عرق می شدیم. شاید از شرم این حماقت!
رفتیم خونه و شام رو خوردیم تا بریم و عزیز کرده خورشید و دریا رو ببینیم. اول رفتیم تو بازارها و فروشگاه ها چرخی زدیم. هدف خاصی نبود. همین جوری.
ساعت از 10 شب گذشته بود و ماه دو سه ساعتی میشد که طلوع کرده بود. خلیج به شدت زلال بود. از کنار ساحل قدم زدیم تا رسیدیم به اسکله تفریحی. رفتیم تا تهِ اسکله. گله گله وای می یستادیم و ماهی های دریا رو نگاه می کردیم. یه سفره ماهی و یه چی شبیه عروس دریایی هم دیدیم. تقریبا همه ماهی ها نوک تیز و دراز بودن. نمی دونم اسمشون چیه. بعضی ها ماهی گیری می کردن. خیلی ها ناشیانه و فقط برای تفریح ماهی های خیلی کوچیک رو صید می کردن (می کشتن). و بعضی ها ماهر بودن و حوصله به خرج می دادند. وقتی به آخر اسکله رسیدیم منظره شگفت آور مهتاب رو روی دریا می شد دید. خورشید با جلوه نگاهش به ماه روشنی بخشیده بود و دریا گهواره وار مهتاب رو روی موج هاش تکون می داد. و این نتیجه طبیعی تمام عاشقانه هاست. خلق زیبایی.
منظره باورنکردنی بود. امتداد مهتابی که از دوردست تا وسط دریا کشیده می شد، در افق پهن تر بود. شاید آنجا خلوتی بود که خورشید و دریا و ماه کسی را به خود راه نمی دادند. در دریا هر چه هم برانی نمی توانی به خلوتشان برسی. دورتر و دورتر می شوند. به نظرم آمد که آنجا اوج تمام زیبایی هاست. هاله هایی از عشق و نور. اشک و لبخند. تاریکی و سپیدی. ترکیب آبی دریا و طلایی خورشید؛ زاده شدن نقره ای مهتاب. در افق انگار هیچ شکافی نخواهد افتاد. باور چنین عشقی سخت ممکن است. از لحظه ای که خورشید و دریا در دوراهی طلوع جدا می شوند، نگاهشان دائم در هم است. عاشقانه هم را صدا می زنند. بخار می شوند تا به هم برسند. و در نهایت در آخر دوراهی، غروب، دست در دست هم می گذارند و غرق بوسه می شوند. در هم تنیده می شوند. یکی می شوند و یگانه زندگی می کنند. آری! هرکه عشق را آفرید، آن را فقط برای خود نخواست.
بعد از کلی نشستن کنار ساحل، شروع کردیم به قدم زدن در کنار بستر موج ها. موج ها هم روی هم می لغزیدند! و باز هم عشق و عشق و عشق.. ساعت از نیمه شب گذشته بود.. نزدیک یک بامداد. انگار از لحظه صفر عاشقی که می گذری همه طوری شون میشه. خیلی ها کنار ساحل نشسته بودند. بدون زیرانداز و روی شن ها. آسمون حجم عجیبی داشت. انگار منتظر بود بهش نگاه کنم تا درونم رو پر از عظمت کنه. بی اختیار می ایستادم و دستم تو موهام فرو می رفت. دو نفر کنار ما به آب زده بودن. افسوس..
من صبح شیفت داشتم و باید بر می گشتیم خونه. این بود که دیگه کم کم از این همه زیبایی تشکر کردیم و راهی خونه شدیم. ساعت از 2 می گذشت که خوابیدیم. من باید ساعت 5 بیدار می شدم. عهد کردم با خودم که فردا شب هم برم همون جا.
فقط تو رو کم دارم. کاش تو هم بودی. تمام زیبایی ها بدون بودنت یه چی کم دارن.
آینه های من همه دیوارند.. دیوارهای تو همه آینه اند؟؟ دیوارهای فاصله بسیارند.
مدتی است که ساز دلم ناکوک است.. هر چه می کنم که لااقل سیم آخر را روی "می" – می توانید me هم بخوانید – کوک کنم، باز هم "فا" می زند! چه خوش می زند دل ناخوش من! ذهنم هم مثل لحاف خواب مادر بزرگ چهل تکه است.. مشوش و ناگزیر. می خواستم از شب های اینجا و دوستان قدیمی، خلوتم با حسین و سد و کوه و شب و سرما و شیشه های باز ماشین و ناظری بنویسم، که نه مجالی هست و نه حوصله ای.. باشد برای روز مبادا.. مثل لبخندهای لاغرم!
مدتی است نیستم و مرا چاره ای نیست.. همین قدر هم که آمدم باور کنید ناپرهیزی ست. خوش نیست حال دلم.. بهانه می گیرد.
به بزرگی خودتان ببخشید.. اگر عمری باقی بود جبران خواهم کرد.
به قول تو.. همین.
