تبليغاتX
کلبه من
من سایه سپیدم، چیزی برای ندیدن!
جمعه سی ام آذر 1386 ساعت 19:44

    تو این یک هفته ای که نبودم، موارد زیادی پیش اومد که قابل نوشتن باشه. یعنی من بخوام بنویسم. اما نمی دونم چطور بود یا شد که "قلم به ذهن نیالودیم". دلم می خواست درباره حرفی که علیرضا شب آخر گفت بنویسم:

"زندگی چقدر سخته"

 واسه این جمله هیچ علامت دستوری ای نمی تونم بذارم. هی نگاهش می کنم و اشک تو چشام جمع میشه. می بینید چقدر سیاهه؟ مطمئنم که معنی این جمله رو خوب می فهمم. شدت شلاقش رو از خیلی وقت پیش حس کردم. نه که امیدی نباشه، نه. فقط بعضی وقتا بدجوری کم میارم. قسم.. که انسان هماره در زیان است مگر آنان که... که ما جزو "مگر" نیستیم. درد ما همین است و مهم همین.

اصلا دوست ندارم امشب، شب یلدا، که این قدر دوسش دارم، همچین چیزایی بنویسم. کاش می شد با غرور می نوشتم که حافظ گفته "یوسف گمگشته باز آید.. خموش حافظ.. کاین غصه هم سرآید.. غم مخور.. نخورم خون جگر.. حاکم اوست..." ولی.. شب ما واقعا درازه. یلدایی هم که سحر نمی شه لطفی نداره که. داره؟

 

فقط امروز یه خبر خوب شنیدم که امیدوارم واسه تون فرقی داشته باشه. احسان منصوری، مجید توکلی و احمد قصابان، سه دانشجوی امیرکبیر که به اتهام توهین به مقدسات دینی و مذهبی تو اون چهار نشریه ساختگی دانشگاه امیرکبیر دستگیر شده بودن، تبرئه شدند. بعد از کلی شکنجه و فشارهای روحی که خودشون و خانواده شون تحمل کردن بالاخره آزاد می شن. کیه که ندونه این سه بنده خدا مجرم نبودند. لعنت به عدالتتون که دست رو هر چی میذارین بوی گند می گیره. بگذریم. به هر حال گرچه خونواده هاشون شب یلدا رو هم بدون اون ها می گذرونن ولی می دونن که این شب بالاخره سحر میشه و فردا عزیزاشونو در آغوش خواهند کشید. شبی که یلدا بود و سیاه بود، به پایان رسید.

 

با همه این حرفا.. یلدا، شب امید، شب سپید، واسه همه مون مبارک باشه. ان شاءالله.

دعا رو از یاد نبریم.

 

یا رب نظر تو برنگردد، برگشتن روزگار سهل است.

 

نوشته شده توسط م.ر | موضوع: | لینک ثابت |
جمعه بیست و سوم آذر 1386 ساعت 0:29
امشب خیلی داغونم. دلم واسه یکی از دل نوشت های قبل تنگ شد. خوندم و اشک ریختم. بار قبلش اصلا یادم نیست. فاجعه رخ داده و من نمی دونم تو آوار کدوم سقف فلج شدم.

 

"  کلی باهات حرف دارم.. می دونم هنوزم دوستم داری.. خوب گوش کن.. نه که فقط یه بار می گم.. هر چند بار بخوای می گم.. اما خوب گوش کن..

 

   عزیزی می گفت: "همین الآن داری نگاهم می کنی!" راست میگه؟.. پس نگاهم کن.. نگاهتو خیلی.. خیلی.. زیاد دوست دارم.. حالت لبخندی که تو نگات هست.. می دونم که می دونی.. ولی با نگاهت انگار اصلا به روم نمی یاری.. انگار همیشه منتظری که یه بار دیگه شروع کنم.. وقتی حرف می زنم، چشمات پر میشه.. دلم می خواد در آغوشم بگیری.. سرمو مث اون موقع ها نوازش کنی.. با نگاهت حرف بزنی.. با نگاهت بخندی.. با نگاهت ببوسی.. منم همه این ها رو با اشکام بخندم.. هق هق، قهقهه بزنم.. دوست دارم به لحن چشمات عادت کنم.. موندگار شی.. موندگار شم.. به در و دیوار کلبه دوست داشتنیم یاد بدم که مث تو نگاهم کنن.. خودشونو بکنن قاب چشمات.. می خوام از عطر نفس هات دوباره ریشه کنم.. چشمامو ببندم و سفت بغلت کنم.. های های نبودنتو، نبودنمو، گریه کنم.. که عزیزترینم، همه کسم، "بهترین بهترین من"، دیگه رهام نکن.. "مثل یک در پشت سر، خوش صداتر بسته شو".. دیگه نذار از این در نامحرمی تو بیاد.. می خوام تا ابد پیشت بمونم.. آب و دون می خوام چیکار؟ نفس می خوام چیکار؟ حرف می خوام چیکار؟.. روزه ام.. روزه زندگی بی تو!

 

کم کم آرومم کنی.. صدام کنی.. نه یک بار.. نه دو بار.. ناز کنم و نازم بکشی.. خوب که آروم شدم، یادم بیاری.. آره! من فراموش کردم.. خیلی چیزا رو.. خیلی جاها رو.. یادم بیاری که چشمام نگاهم رو به کدوم آسمون دوخته بود.. به کدوم خونه.. یادم بیاری که پاهام رو چه سفیدی هایی لغزیده.. که دستام با چه سیاهی ای گره خورده.. یادم بیاری که اشک هامو به یاد بیارم.. چرخیدن ها و بالا رفتن ها.. "قد آغوش من نیستی" ها.. "اگه تو بخوای میشم" ها.. یادم بیاری که مومن بودم یه روزی، روزگاری، به اینکه بدون تو.. "نتوانم.. هرگز نتوانم"..

 

می خوام این قدر پیشت بمونم.. بمونم.. تا یادم بره کی هستم.. می خوام این قدر، قدرتو بدونم.. بدونم.. که همه تنم بوی تو بگیره.. لباسم رنگ از تو بگیره.. می خوام این قدر سر پا بمونم که نشستن از یادم بره!.. می خوام سیاهی تو چشمام، سفید بشه.. بشم چشم سفید.. می خوام لبخند نقره ای تو بشه آخرین چیزی که دیدم.. این کور شدن به همه چی می ارزه.. وقتی که دستم رو تو می گیری و از خیابون ردم می کنی! خیابونی که دو روزه!

می خوام اگه کج رفتم.. اقلا از دست نرم!

می خوام... نه! این یکی رو تو دیگه باید بخوای.. بخواه همونی باشم که تو می خوای!

ساده؛ ساده؛ پاک؛ پاک!  "

 

با من حرف بزن. خواهش می کنم با من حرف بزن.

 

نوشته شده توسط م.ر | موضوع: | لینک ثابت |
یکشنبه هجدهم آذر 1386 ساعت 0:16

 

   ذهنم شلوغ شده. کوچکترین صدا ها آزارم می دن. ذهنم داره دنبال یه صدای آزار دهنده می گرده تا بهش توجه کنه. مازوخیسم ذهن. شایدم سادیسم ذهن علیه من. باز برگشتم سر خونه اول. متعلق به هیچ زمانی نیستم. بازم پاهامو تکون می دم. خیلی سریعتر از پاندول ساعت. زمان واسه پاهام تندتر می گذره. واسه خودم اصلا نمی گذره. تو هر روز چهار پنج ساعت کم میارم.. کم آوردم. همین الآن.

دلم می خواد بارون بباره. ریز و رگباری. بندازم کنار یه بزرگراه و تو شب، تا آبادی بعدی زیر بارون راه برم.

 

چند نفری که هیچ شباهتی به هم نداریم داریم روحم رو می مکیم. روحم اسیر شده. نه، تیکه شده. چقدر روزای مزخرفی رو می گذرونم خدایا. هیچ می دونی اول نوشته هام نمی گم به نام تو؟ می گم به نام خدا.

زخمای روحم رو می شمری و حرفی نمی زنی. من بد. قبول. "من بد کنم و تو بد مکافات دهی، پس فرق میان من و تو چیست؟ بگو"..  آره عزیزترین. دارم از "تو" گلایه می کنم. هی داد زدم گفتم مهربون من تو باش؛ اومدی؟ اگه می شد چشامو باز کنم که دیگه داد نمی زدم. تو باید بازش می کردی. باید میشستی کنارم. سرمو تو بغل می گرفتی. با گریه م گریه می کردی. نازم رو می کشیدی. پیشم می موندی. نمی ذاشتی کسی چپ بهم نگاه کنه. نه عزیزم، نه. وفا نکردی نازنین. می دونی که حق دارم. انقد دلم پر هست که حق داشته باشم. می دونی بعضی وقتا بگذریم چه معنی ای داره؟ بگذریم..

 

دارم زجر می کشم. دلم می خواد تموم کنم حرفامو. اما اصلا دلم نمی خواد حرف نزنم. دلم می خواد داد بزنم. دلم می خواد وقتی طوفان می شه، وقتی باد دل شاخه ها رو می لرزونه، برم بیرون و تا می تونم داد بزنم. زار بزنم. حالم بده. خیلی بد. سرمو که پایین می ندازم، چشمامو که می بندم، اصلا خودمو به جا نمی یارم. دلم می خواد با هر چی زور دارم بکوبم رو صفحه کیبرد. دلم می خواد همه چی رو بزنم بشکنم. همه شیشه ها رو. لباسامو جر بدم. لیوانو ور دارم بکوبم تو ساعت روی دیوار. کتابای قفسه رو بریزم پایین و با لگد همه شونو داغون کنم. با بیرون دست بزنم آینه رو له کنم. اما.. خالی که نشدم، مث بچه های مظلوم و بی آزار بشینم گوشه اتاق و های های گریه کنم. گریه کنم.. چه بغضی دارم خدایا..

 

 

نوشته شده توسط م.ر | موضوع: | لینک ثابت |
دوشنبه دوازدهم آذر 1386 ساعت 21:12

 

  اینجا زمستان است. سخت و بی رحم و خشن. کودک و پیر نمی فهمد. خوش و بدِ بخت نمی فهمد. دارا و ندار، گرسنه و سیر، آزاد و اسیر، نمی فهمد. همه را به یک چوب می راند. به تازیانه سرما.

 

در شهر که می گذری، غرور را هم تازیانه زده ست سرما. مادری که سرما بیشتر از دست و صورت، دلش را سوزانده، برای سیر کردن فرزند سربازش که ساعت 3 تنهایش خواهد گذاشت، از تو انسانیت می طلبد. رو می اندازد! گرچه آبرویش را سرما ریخته بود.

در شهر که می گذری، سرما از تو و پسرک دست فروش می گذرد. اشک در چشمانش می نشاند و نگاهش را در نگاهت می دوزد. سرخ  می شوی، مثل دست های پسرک که از عادت هنوز به روی هم کشیده می شدند. اشک شیار گونه ات را گرم می کند و از ترس سرما زود بخار می شود. پسرک جوراب زنانه می فروخت. کاش مادر اینجا بود.

کمی دورتر، مادری برای نرم کردن دلت این بار کودکش را همراه نیاورده. سرمای بی رحم با تازیانه حکمش را خواهد راند. خوب می داند. هنوز فروختنی هایی دارد. اگر آبرویش را خریداری نباشد. انگار شبیه مادر بود و... نبود.

پیرزنی در ورودی دری که به سیر ها غذا می فروخت، نشسته بود. سرما بوی خوش غذا را هم تازیانه می زد. نگاهش رنگی نداشت. خواست بگوید وقت جوانی مردی برایش می مرد و مرد، که مردی برای رسیدن به قرارش با دختری که برایش می مرد، تنه ام زد و نگاه پیرزن شکست. هر چه بین ما بود شکست.

پیرمردی که هم قد نشسته اش بود، بد بختی اش را می فروخت. دوست داشتم برای یک بار هم که شده بدبختی اش را بخرم و دود کنم. یا بدبخت شوم و بازنشسته اش کنم..

آآخ...

 

در شهر که می گذری، اینقدر پلک نزن. نگاهت می شکند. نگاهی که به توست می میرد. برای خدایی که هست، و می فهمی که هست، در شهر که می گذری، فراموش کن دردی را که می دانی در کنار شلاق سرما از شرم سرخ می شود. در شهر که می گذری.. مهربان باش. بلندی تازیانه سرما به عمق دلت نمی رسد. یخ نکن. به خدایی که هست مهربانی را می خرند. مهربان باش.

 

نوشته شده توسط م.ر | موضوع: | لینک ثابت |
دوشنبه پنجم آذر 1386 ساعت 16:42

  خنده هایت

چه ساده و شیرین است

                        توهم من

 

شب رفتنم

آسمانت گرفته بود

تنگ

تنگ

در آغوشت گرفتم

گفتی خیس می شوی و من

                   نگران رد پایی بودم

                        که شسته می شد.

 

آن شب اما

        برف بارید

                     آن شب

 

من و رد پا برای همیشه گم شدیم

و همیشه گم شد

                  برای من و ردپا.

 

                                                      آذر ماه ۸۶

 

 

نوشته شده توسط م.ر | موضوع: | لینک ثابت |
یکشنبه چهارم آذر 1386 ساعت 4:4

 

   مادرش مي گفت كه محمد 4 سالشه. تو گوشِ چشم ما كه نمي رفت. به چشم ما، محمد دو سال بيشتر نداشت. خوب مونده بود بچه م! بچه چهار ساله بيشتر از دو سال بزرگ نشده بود. خوب مونده بود! مي خنديد!

پدر محمد با يه چرخ دستي كار مي كرد. روش سعي مي كرد ميوه بفروشه! ولي معمولا فقط سعي مي كرد. مي گفت موقع عيد بيشترين درآمد رو داره. چهل پنجاه هزار تومن! پدر محمد خدا رو شكر مي كرد.

محمد مريض بود. قلبش مريض بود. تشنج مي كرد. نفسش رو از دست مي داد. دكترا مي گفتن يه بار ديگه تشنج كنه احتمال اينكه برگرده خيلي كمه. محمد داشت يواش يواش به مرگ سلام مي كرد. با ادب بود بچه م.

بايد عمل ميشد. مادرش مي گفت  6-7 ميليون پول عملش مي شه. راست مي گفت از كجا بيارن؟ مادر كه شدين يادتون باشه وقتي ديدين بچه تون داره مي ميره خيلي نگاهش نكنين. مادر محمد كه پير شد. تازه اگه مث مادر محمد سه تا بچه ديگه هم داشته باشين اونوقت يادتون مي ره كه اون ها هم مادر مي خوان. آره، كمتر به محمد نگاه كنين.

راستي داداشم مي خواست يه پرايد بخره. شده 8 تومن! اي خراب بموني مملكت هي!

خواهر بزرگتر محمد كلاس پنجم بود. ايشالا سال ديگه مي ره راهنمايي از شر مشق نوشتن راحت ميشه. هر روز مشقاشو رو يه برگ كاغذ مي نويسه مي بره مدرسه. یه دفتر دارن که خونوادگی استفاده می کنن! محمد يه داداش بزرگتر از خودش داره و يه داداش كوچيكتر. داداش بزرگتر محمد تازه اول رو ميخونه. بيچاره 5 سال ديگه بايد مشق بنويسه. داداش كوچيكتر محمد از خودش بزرگتر بود.

خونه محمد چهار تا ديوار داره و يه سقف. يخچال كنار يه كمد كوچيكه. تو عرض خونه چند تا دونه رختخواب رو هم چيده شده. گليم هاي كف خونه، پذيرايي رو از آشپزخونه جدا مي كنه. البته خونه محمد يكي از اتاقاي خونه صابخونه شونه. خونه صابخونه پنج تا اتاق دور تا دور يه حياط كوچيك داره كه به پنج خونواده مث خونواده محمد اجاره داده شده. يه دستشويي مشترك هم داره. اما متاسفانه از ارائه حموم شرمنده ست.

بازم يادم رفت. محمد هنوز قلبش درد مي كنه. قلب منم بعضي وقتا درد ميكنه. دلم مي گيره. دلم تنگ ميشه. قلبم درد مي گيره! محمد اگه بدونه حتما غصه مي خوره. مهربونه بچه م.

همه سعيم رو مي كردم كه ذره اي اشك تو چشمم برق نزنه. محكم باشم. پدر محمد اگه احساس ترحم كنه ديگه از غرور مرديش سر سوزني نمي مونه. خواهر محمد مغرور نبود!

پدر محمد مي گفت كميته امداد دو ماه يك بار بهشون بيست هزار تومن ميده! يادمه كميته امداد دم عيد هم به نماينده ها سيصد هزار تومن بن داده بود كه ببرن تو شهرشون به فقيراشون برسن. فقط يه اشكال كوچيك داشت. بن ها فقط تو تهران قابل خرج شدن بودن!

بازم يادم رفت. محمد هنوز قلبش درد مي كنه. و دل مادر محمد چه زود براي خنده هاي قاه قاه و شيرين و كودكانه محمد تنگ ميشه. شب ها با فكر تشنج محمد خواب نداره. اگه بازم تشنج كنه؟ اگه محمد تا سن شش، هفت سالگي عمل نشه؟ مي ميره. به سادگي واژه "مُرد". ديدين بچه هاي دو ساله چقدر شيرين ميشن؟ شيريني قندي كه با چايي خونه محمد مي خورم مث زهر تلخه.

اگه محمد عمل مي شد.. اگه پدر محمد يه كار بهتري مي تونست داشته باشه.. فقط اگه همين دو تا وجود داشت.. شك نكن كه خواهر محمد هم مي تونست غرور داشته باشه.

كاش كلاس اول به جاي اينكه يادمون مي دادن "فقر" رو بخش كنيم و صداشو زوزه بكشيم، ياد مي دادن كه ازش بيشتر از آمپول خانوم دكتر بترسيم.

 

.............................

 

پدر و مادر محمد اما به دلي مهربون و گوشي كه به جان بشنوه هم احتياج داشتن. خداي پدر محمد خيلي بزرگتر و بزرگتر از خداي بيشتر ما بود. ولي يادمون نره "ديشب دوباره بابا بي نان به خانه برگشت ... جايي كه سفره خالي ست ايمان نخواهد آمد".

آره غريبه.. درد عشق من و تو دردي حقيره.. ببين اون كنج خرابه هاي شهر رو كه داره كودكي از سرما مي ميره!

بگذاريد بگذريم از نفتي كه سر سفره هامون نيومد و فقري كه به جاش به عدالت سر سفره هامون قسمت شد، بگذاريد بگذريم از فرافكني ها و "هر كي واسه خودش دردي داره" گفتن ها، بگذريم. به حكم انسان بودن، خالص از هر مكتب و مسلك ، منزه از هر پيش داوري، بخواهيم و ببينيم كه "محمد شهر ما چند سالشه؟"

 

 

نوشته شده توسط م.ر | موضوع: | لینک ثابت |
 
Jonamoos Browser (Anti Filter)
Filtered Url : : آدرس سايت فيلترشده