راستی آیا
کودکان کربلا ، تکلیفشان تنها
دائما تکرار مشقِ آب! آب!
مشق بابا آب بود؟
قیصر امین پور
امیدوارم کتاب زیر رو دانلود کنید و تو این روزها بخونید. ضمنا سفر میرم و مدتی نیستم. التماس دعا.
دکتر سید عطاءالله مهاجرانی
این شب ها و روزها که می گذرد احساس می کنم سرم روی سینه ای آرام، آرام گرفته. صدای قلب مهربانش لبریزم می کند. چشم می بندم. حضورش را گرم و لطیف روی تنم حس می کنم. گاهی که نگاهمان گره می خورد لبخندش را با چنان عطشی می نوشم که هیچ تشنه ای را نبوده. سرم به زیر می شود و عمق دلم را رسوا می کند. هر رسوایی را شرمی ست و من شرمم را دوست دارم. چشمانش که پر می شود، می دانم که دلش برایم چقدر تنگ بود و هست. برایش می میرم و در هم فرو می رویم. زلفش را می شکند و من شانه می زنم. و چقدر نازش را دوست می دارم. سرم را روی زانو می گیرد و چهره اش تار می شود. گاهی اشک ها وقت نمی شناسند. اما او دوست دارد و همین کافی است. انگشتش را روی لبم می گذارد و می خواهد نگاه هایمان حرف بزنند. آنقدر محو نگاهش می شوم که می فهمد دیگر چیزی نمی شنوم. نگاهش سکوت می کند. می ترسم قلبم بتپد و سکوتش ترک بردارد. سعی می کنم بمیرم. احساس می کنم سرم روی سینه اش آرام، آرام گرفته. و صدای قلب مهربانش لبریزم می کند. چشم باز می کنم..
چشمان بسته که خطا نمی کنند! چقدر حالم خوب است..
------------------
حوای من بر من مگیر این خودستایی را که بی شک
تنهاتر از من در زمین و آسمانت آدمی نیست
نامهربان من!
لب به لب، می بوسمت.
جانی، که به لب رسیدی،
هدیه رفتنت.
دی ماه ۸۶
---------------------
پ.ن : عنوان مطلب قسمتی ست از یکی از شعرهای مرحوم حسین پناهی.
مدتی ست که دستم به قلم نمی رود. نه موضوع تازه ای، نه نگاه نویی و نه حتی درد جدیدی. هیچ. روزها به طرز احمقانه ای تکرار می شوند. زمستان هم آمد. گنگ و گیجم. درهم نوشتم؟ دستم به قلم نرفت.
فقط.. آمده بودم چندی مرخصی بگیرم. همین.
کاش می شد مدتی هم از زندگی مرخصی گرفت. امضا می کنی آقای رئیس؟؟
