تبليغاتX
کلبه من
من سایه سپیدم، چیزی برای ندیدن!
سه شنبه بیست و پنجم دی 1386 ساعت 12:40

 

راستی آیا

کودکان کربلا ، تکلیفشان تنها

 

دائما تکرار مشقِ آب! آب!

مشق بابا آب بود؟

 

                                      قیصر امین پور

 

 -----------------------------

 

امیدوارم کتاب زیر رو دانلود کنید و تو این روزها بخونید. ضمنا سفر میرم و مدتی نیستم. التماس دعا.

 

پیام آور عاشورا

دکتر سید عطاءالله مهاجرانی

 

 

نوشته شده توسط م.ر | موضوع: | لینک ثابت |
شنبه بیست و دوم دی 1386 ساعت 0:17

 

   این شب ها و روزها که می گذرد احساس می کنم سرم روی سینه ای آرام، آرام گرفته. صدای قلب مهربانش لبریزم می کند. چشم می بندم. حضورش را گرم و لطیف روی تنم حس می کنم. گاهی که نگاهمان گره می خورد لبخندش را با چنان عطشی می نوشم که هیچ تشنه ای را نبوده. سرم به زیر می شود و عمق دلم را رسوا می کند. هر رسوایی را شرمی ست و من شرمم را دوست دارم. چشمانش که پر می شود، می دانم که دلش برایم چقدر تنگ بود و هست. برایش می میرم و در هم فرو می رویم. زلفش را می شکند و من شانه می زنم. و چقدر نازش را دوست می دارم. سرم را روی زانو می گیرد و چهره اش تار می شود. گاهی اشک ها وقت نمی شناسند. اما او دوست دارد و همین کافی است. انگشتش را روی لبم می گذارد و می خواهد نگاه هایمان حرف بزنند. آنقدر محو نگاهش می شوم که می فهمد دیگر چیزی نمی شنوم. نگاهش سکوت می کند. می ترسم قلبم بتپد و سکوتش ترک بردارد. سعی می کنم بمیرم. احساس می کنم سرم روی سینه اش آرام، آرام گرفته. و صدای قلب مهربانش لبریزم می کند. چشم باز می کنم..

چشمان بسته که خطا نمی کنند! چقدر حالم خوب است..

 

------------------

حوای من بر من مگیر این خودستایی را که بی شک

تنهاتر از من در زمین و آسمانت آدمی نیست

 

نوشته شده توسط م.ر | موضوع: | لینک ثابت |
شنبه پانزدهم دی 1386 ساعت 10:57

 

نامهربان من!

 

لب به لب، می بوسمت.

 

جانی، که به لب رسیدی،

                          هدیه رفتنت.

 

                                                     دی ماه ۸۶

 

---------------------

 

پ.ن : عنوان مطلب قسمتی ست از یکی از شعرهای مرحوم حسین پناهی.  

 

 

نوشته شده توسط م.ر | موضوع: | لینک ثابت |
شنبه هشتم دی 1386 ساعت 0:44

  

   مدتی ست که دستم به قلم نمی رود. نه موضوع تازه ای، نه نگاه نویی و نه حتی درد جدیدی. هیچ. روزها به طرز احمقانه ای تکرار می شوند. زمستان هم آمد. گنگ و گیجم. درهم نوشتم؟  دستم به قلم نرفت.

فقط.. آمده بودم چندی مرخصی بگیرم. همین.

کاش می شد مدتی هم از زندگی مرخصی گرفت.  امضا می کنی آقای رئیس؟؟

 

 

 

نوشته شده توسط م.ر | موضوع: | لینک ثابت |
 
Jonamoos Browser (Anti Filter)
Filtered Url : : آدرس سايت فيلترشده