نامت را که صدا زدم،
دهانم زخم شد.
مدت هاست حرفی را نجویده ام.
یک یک مژه هایم را چیدم
و ماه را زیر چشم انداختم
آینه به همیشه دروغ گفت
نیامدی..
آن روز،
ستاره در چشم تو مُرد،
اتاق سیاه پوشید
به زندان رفت.
صد ضربه نذر کردم..
تسبیح تنگ شد
برای حکمم...
اعدام.
...
جمعه ها را می شمارم
زیر هشت، ملاقاتی..
آینه دروغ نگفت، ماه نمرد..
نیامدی..
برایم زیر هشت، آخر دنیاست
دنیایی که ستاره را کشتم
دلم تنگ شد
باز حرفم را نجویدم...
بهمن ماه ۸۶
-------------------------------
پ.ن: جمعه برایم روز خاصی ست. ربطی به اولین فکر شما ندارد.
به تازگی دوستی یکی از مصاحبه های اخیر دکتر سروش را که در دسامبر سال گذشته با میشل هوبینک خبرنگار بخش عربی رادیو جهانی هلند، درباره نزول وحی از جانب خداوند بر پیامبر اسلام انجام داده، برایم لینک داده بود و خواسته بود نظرم را برایش بگویم. اما ترجیح دادم درباره این مطلب کمی زیاده تر سخن بگویم و شاید پارادیمی را هم که در بعضی از اطرافیانم می بینم، از این راه کمی باز کنم.
برای دیدن مصاحبه به اینجا و برای آگاهی از صحت و سقم این خبر به اینجا نگاه کنید.
در ابتدا و قبل از پرداختن به اصل موضوع لازم می دانم دو نکته را ذکر کنم:
1. نترسیم اگر چینی باورهایمان شکسته شود. شاید این شکستنِ باور برای مادر بزرگ ها و پدر بزرگ هامان و حتی پدر و مادر هامان اتفاقی نامیمون و ویرانگر باشد و آبی را از جوی ایمان آن ها ببرد که دیگر نتوان بازش گرداند، اما برای من و شما که ادعا می کنیم از جنس عامه نیستیم این ترس، موهوم است. اگر می توانیم این وبلاگ را بخوانیم، می توانیم کتاب های دیگر را هم بخوانیم. می توانیم از هر اندیشه ای که دوستش و قبولش داریم پرسش کنیم. پس تا هر مطلب مخالف باورهای بسیار قدیمی مان بود، حتی اگر به آن یقین داشتیم، سریعا در برابرش جبهه نگیریم. نترسیم اگر باورمان را یکباره تهی شده و برباد رفته بیابیم. مگر کدام یک از من و تو با دیدِ باز، در این جامعه خفقان زده، موضوعی را پذیرفته ایم؟ مگر همه مان در ابتدای امر دیکته نمی کردیم؟ اگر چنین است، که هست، بپذیریم که ممکن است هنوز هم مسائلی را دیکته کنیم. پس نترسیم اگر کاخ عزیز باورمان، کاخ "من" شدنمان، در معرض طوفان سوال و نظر مخالف قرار گیرد. اگر کاخمان از پی و پایه سست بود، چه بهتر که حالا بریزد. چون روزی هم من و تو، می شویم پدر بزرگ و مادر بزرگِ عصر فرزندانمان و آن ها هم می توانند ما را عوام نسل خود بپندارند. و آن وقت برای نابودی کاخمان خیلی دیر است.
2. بت ساختن را برای همیشه فراموش کنیم. از هیچ کس و هر کس هیچ بتی نباید و نمی توان ساخت. ممکن است کسی آنقدر بزرگ باشد که عاشقش شویم، اما هرگز آنقدر بزرگ نیست که از او بت بسازیم. بگذاریم کنار این ذهنیتِ بت تراش را؛ که برای هر بتی، ابراهیمی ست. و بدانیم روزی که بت هامان شکست، شیشه عمرمان خواهد شکست. در آن روز به تعبیر قرآن، تقصیر بت سازی هایمان را به دوش بت هامان می نهیم و آن ها را مستحق آتش عذاب درونمان می دانیم. باور کنیم که بت ها می شکنند. نه! بت ها شکسته اند.
بی شک بزرگی مانند دکتر سروش، از نوابغ و بزرگمردان معاصر ماست. کسی که اندیشه هایی را دوباره شکست که در زمان دکتر شریعتی شکسته شده بود و از نو بت شده بود. نظرات و آراء دکتر سروش در بسیاری از مسائل به طرز باور نکردنی ای گره از سوالاتِ در هم پیچ نسلمان گشوده است. "قبض و بسط شریعت"ش آنقدر بزرگی کرد که "شیعه، یک حزب تمام" شریعتی. و شاید بس بیشتر. اینجا بر آن نیستم که معرف بزرگی سروش باشم. فقط می خواهم بگویم، سروش هم با همه نبوغ و دانش و اندیشه تابناکش، قبل از هر چیز یک انسان است. و به همان نسبت "بت ناشدنی". باید بپذیریم که هر انسانی، حتی به بزرگی پیامبر هم که باشد، اشتباه می کند. و اصولا اشتباه کردن حق اوست. چه بسا که پیامبر خدا هم اشتباه می کرد. (چنانچه در آیاتی از قرآن مجید از بخشیده شدن پیامبر سخن می رود. و نیز از لغزشی که گریبانش را گرفته بود و لطف خداوند از آتش نجاتش داد (آیات 73 و74 و 75 سوره اسراء). همچنان که بنا بر بعضی روایات در واقعه مربوط به آیات اول سوره تحریم، اشتباه کرد.) پس از هیچ انسانی نمی توان بت ساخت. سروش که سهل است. پیش داوری نمی کنم اما اشتباه کردن حق سروش است. یا لااقل می توان نظری را از سروش نپذیرفت و در عین حال بزرگی اش را حفظ کرد. یا اینکه اگر اشتباهی از او سر زد یا سخنش با باورهای ریشه دار ما جور در نیامد، او را از عرش به فرش نکوبید. بزرگی سروش غیر قابل انکار و انسان بودن و امکان اشتباه کردنش هم به همان میزان غیر قابل انکار است. فریب این قصه نخوریم که سروش را کسی بت می کند که بخواهد از شکستنش خود را اثبات کند!
و اما موضوع سخن و نظر سروش درباره وحی:
در اینجا به نقل قول های سروش که گاه بیانگر افکار معتزله و اشاعره و یا حتی پسر مولاناست، کاری ندارم. و صرفا به مطالبی می پردازم که نظر شخص دکتر سروش است و برایم بیشتر جلوه داشتند.
سروش درباره منبع دریافت وحی می گوید: "بحث دربارهی اینکه آیا این الهام از درون است یا از بیرون حقیقتاً اینجا موضوعیتی ندارد، چون در سطح وحی تفاوت و تمایزی میان درون و برون نیست." به نظرم این سخنِ بسیار سنجیده ای ست. چرا که باز دلیلش را خود ذکر می کند که: "این الهام از نفس پیامبر می آید و نفس هر فرد الهی ست.. و نفس پیامبر با خدا یکی شده. یکی شدنی که به اندازه بشریت است؛ نه به اندازه خدا. یا به قول مولوی اتحاد پیامبر با خدا، همچون ریختن بحر در کوزه است."
سروش در جایی دیگر درباره تولید وحی می گوید: "اما پیامبر به نحوی دیگر نیز آفریننده وحی است. آن چه او از خدا دریافت می کند، مضمون وحی است. اما این مضمون را نمی توان به همان شکل به مردم عرضه کرد؛ چون بالاتر از فهم آن ها و حتی ورای کلمات است. این وحی بی صورت است و وظیفه شخص پیامبر صورت بخشی به این مضمون بی صورت و در دسترس همگان قرار دادن آن است."
اما به نظر من بسیاری از آنچه ورای کلمات و بالاتر از فهم مردم است، در همان جانِ پیامبر می ماند و بروز نمی کند. که "آن را که خبر شد، خبری باز نیامد". یا به عبارت دیگر فرق بین یقین پیامبر با یقین باقی مردم در همین دیدنِ نادیده هاست. نادیده هایی که در کلام نیاید. اتفاقا خود سروش در سخنرانی دیگری که می توانید از اینجا دانلودش کنید، از سخن پیامبر در برابر کافران و مشرکان نقل قول می کند که: "اگر آنچه من می دیدم شما می دیدید، اینقدر یاوه نمی گفتید و قهقهه نمی زدید." ضمن اینکه لزومی ندارد که خداوند مطالب وحیش را بی صورت بر پیامبر عرضه کند. بلکه آن را صورت می بخشد و از طریق پیامبر در اختیار همگان قرار می دهد. چرا که اصولا نباید تغییری در آیات خداوند رخ دهد. و سند ادعای من ایه 27 سوره کهف:
وَ اتْلُ مَا أُوحِىَ إِلَيْك مِن كتَابِ رَبِّك لا مُبَدِّلَ لِكلِمَتِهِ وَ لَن تجِدَ مِن دُونِهِ مُلْتَحَداً
آنچه از کتاب پروردگارت بر تو وحی شد، تلاوت کن. کلمات خدا را هیچ کس تغییر نتواند داد و هرگز جز او پناهی نخواهی یافت.
دقت کنیم که در این آیه خداوند به پیامبر می گوید تلاوت کن! و آنچه از معنی تلاوت بر می آید خواندن از روی چیزی معلوم است. ضمن اینکه طبق رای مفسران "کلمه" در قرآن معانی متفاوتی از قبیل آیه قرآن، حق و نشانه های پرورگار را در بر می گیرد. اما آنچه در این آیه مورد نظر است به احتمال فراوان همان آیه قرآن است. پس نمی توان از تغییر کلمه پروردگار یا صورت دادن به مضمون توسط پیامبر سخن گفت. البته اسناد دیگر و آیات دیگری هم دال بر این موضوع هستند؛ که به دلیل فقر حافظه ام نمی توانم همه را با سند آیه بیان کنم. اما به گمانم همین آیه بیانگر موضوع به کفایت هست.
باز در جایی دیگر سروش می گوید: "پیامبر، باز همانند یک شاعر، این الهام را به زبانی که خود می داند، و به سبکی که خود به آن اشراف دارد، و با تصاویر و دانشی که خود در اختیار دارد، منتقل می کند."
در حالی که در قسمت هایی از قرآن (مثل آیات 40 تا 43 سوره حاقه) صریحا می خوانیم که پیامبر هرگز شاعر یا مجنون یا ساحره نیست!
سروش در جایی می گوید: "بعضی از جنبه های دین به طور تاریخی و فرهنگی شکل گرفته اند و امروز دیگر موضوعیت ندارند.. وظیفه مسلمانان امروز این است که پیام گوهری قرآن را به گذشت زمان ترجمه کنند.. در جاهایی نمی توان به قرآن لفظ به لفظ عمل کرد.."
با این سخنان سروش کاملا موافقم. مثلا در زمان پیامبر یکی از شیوه های اعدام افراد در نزد اعراب، سنگسار بود. اما اگر فرض کنیم پیامبر در قرون وسطی ظهور می کرد، آنگاه چه بسا شیوه اعدام، گیوتین می شد! یا به قول دکتر سروش در مقاله باور دینی، داور دینی، "هر دینی از ابزار همان جامعه ای که در آن ظهور کرده استفاده می کند و نظراتش را بیان می سازد". ضمن اینکه در قرآن هم داریم که بعضی از آیات ناسخ و بعضی منسوخ هستند. یعنی آیه ای توسط آیه دیگر نسخ شده است. پس می توان ناسخ و منسوخ های دیگری را هم در قرآن جست و بسته به زمان، به آن ها عمل کرد. مثلا اگر در سوره نساء به مردان اجازه انتخاب چهار همسر به شرط رعایت عدل میان آن ها را می دهد، در سوره مائده هم می گوید هرگز دو قلب در یک سینه نمی توانند جا شوند! یا به عبارتی تلویحا شرط رعایت عدل میان همسران را نسخ می کند. لذا حکم به سالبه موضوع منتفی خواهد شد.
در انتها باید بگویم که در این مصاحبه با توجه به قواعد هر مصاحبه ای دکتر سروش نمی توانسته برای نظراتش دلایل خود را هم ایراد کند. اما شاید به همین زودی در مقاله یا کتابی دیگر به توضیح و دلیل آوردن درباره این نظراتش همت کند. اصولا یقین دارم که بزرگی سروش سبب این همتش خواهد شد. در آن صورت اگر ادله او از دلایل من قوی تر بود، خود بنده از اولین کسانی خواهم بود که سخنش را قبول کنم.
از اینکه حوصله کردید و این مطلب را خواندید بسیار سپاسگزارم.
پیش نوشت: در نوشته زیر هرگز قصد نداشته ام به موضوعی با دید رادیکال نگاه کنم و کاری که از عهده ام ساخته نیست، انجام دهم. در نوشته زیر فقط بلند بلند فکر کرده ام.
-----------------------------
کاش آنقدر بزرگ شده بودم که به بزرگی بخوانمت.
تا وقتی کوچکی همه چیز بزرگ است. تمام "تر" ها برای "بزرگ" بی معنی است. "مور، چه می داند که بر دیواره اهرام می گذرد، یا بر خشتی خام". وقتی کوچکی، بزرگی نه در نگاه توست، و نه در چیزی که بدان می نگری. سرخی گل سرخ و زردی محبوبه شب، در فهم نگاهت نخواهد گنجید.. زور نزن کسی را بزرگ بخوانی و کسی را بزرگتر..
و مهم اینکه، کوچک که باشی، در "مُشت" جا می شوی. فشرده می شوی. مشت شب، مشت روز، مشت شهوت، مشت زور.. مشت دین. و اینگونه حقارت را زندگی می کنی.
آری، مشتی به نام دین. گرچه می توان – جدای شریعتی و ایدئولوژیزه کردن دین و سروش و دینی فربه تر از ایدئولوژی – به جای واژه دین از ایدئولوژی یا هر مکتب دیگر بهره برد؛ اما آنچه برایم مهمتر است، بکار بردن "دین" است. "مشت دین".
شاید در این روزهای محرم برای شما هم این سوال مطرح شده که براستی "دین برای انسان است یا انسان برای دین؟" چطور می شود که انسانی چون حسین برای دین کشته می شود و هم دین راه رسیدن انسان به هدفش معرفی می گردد؟ و این که لزوما اگر انسان نبود، دین برای چه بود؟
پارادوکس قشنگی ست: انسان در راه دین کشته می شود و دین فقط در وادی انسان زنده می ماند!
انگار هر دوجمله را در عین پارادوکسشان می توان پذیرفت!
اگر انسان نباشد دین کشته می شود و همین انسان که بهانه و شرط زنده ماندن دین است، برای دین کشته می شود. این چه مشقی است که انسان می کند؟ و چرا برای دینی که برای او آمده کشته می شود؟ اصلا بگذارد بمیرد. مگر چه می شود؟ مگر مردن دین چقدر مهم است که برای نمردنش باید انسان بمیرد؟..
اگر نخواهم رادیکال بگویم، می پرسم مگر زنده نگه داشتن دین چه اهمیتی داشت که انسانی مثل "حسین" برایش بمیرد؟...
با هر سوال بیشتر به این نتیجه می رسم که آن هایی که برای دین می میرند حتما دلیل محکمی باید داشته باشند. و سعی می کنم سوالم را طور دیگری مطرح کنم شاید...
در نهایت می رسم به اینکه اصلا دین چطور می میرد؟؟؟... و این جمله ای آشناست.. کمی که فکر می کنم به پارادوکسمان برمی گردم.
آنجا که انسان برای دین کشته می شود و دین در وادی انسان زنده می ماند. که شرط بقای دین وجود انسان بود. و وقتی دین مُرد که شرط بقایش را از او گرفتند!
آری، دین وقتی می میرد که انسان وجود نداشته باشد. یا اگر بهتر بگویم، دین وقتی می میرد که انسان مرده باشد. ...
حال انگار می توانم لبخند بزنم: انسانی برای زنده نگه داشتن دین کشته می شود تا "انسان" به ما هو وجود، زنده بماند. پس تمام معامله بر سر انسان بود. نه دین. که دین را اراده ای نیست!
انگار پارادوکسمان قشنگ تر شده. پارادوکسی که هیچ تناقضی نداشت!
به سوال دو جمله ای اولم بر می گردم: "دین برای انسان است یا انسان برای دین؟" و با "واو" عطفی دو جمله را جمع می زنم که "دین برای انسان است و انسان برای دینی که برای انسان است".. روده سخن را که کوتاه کنم به یک و فقط یک جمله می رسم. "دین برای انسان است." همین.
دین برای انسان است تا انسان بزرگ شود. تا فرق بین بزرگ و بزرگتر را ببیند. تا اگر کسی را به بزرگی خواند، توانسته باشد. تا نه در مشتی جا شود و نه از عنصری مشت بسازد.. راستی باز آیا می توان از این دین، مشت ساخت؟؟ به گمانم هرگز!
و می توان فهمید که هر گاه دین مشت شد، دیگر برای انسان نیست. بلکه آنگاه دین برای بعضی از انسان هاست! و این قدرت دین نیست. کلاشی انسان است. برای استثمار انسانی دیگر. و اینجاست که دین افیونی می شود. و انسان همانطور که در لوله سرنگی جا می گرفت، در مشت دین هم فشرده و کوچک و کوچکتر می شود. آنقدر کوچک که فراموشش شود: این دین بود که از برای او بود.
----------------------------------
پی نوشت: به نظرم بتوان فهمید که زهر محافل امروز، التزام عملی به دین، برای که، کدام دین می خواهد و برای که کدام مشتِ دین!
متاسفم، امروز روز خوبی برام نیست. خبر بد واسه کلاغه اما..
احمد بورقانی درگذشت. لعنت به امروز.
به خانواده ش و به همه کسانی که می شناختنش از صمیم قلب تسلیت می گم.
واقعا باور کردنی نیست. خیلی زود بود..
آرام بخواب عزیز..

نوشته سید ابراهیم نبوی در سوگ احمد بورقانی را اینجا بخوانید.
چه شیرین است؟
خیالم آشفته ات می سازد،
خواب هایت را رنگ می زنم و
پریشان می شوی، دلتنگ می شوی
حرف به حرف، روی واژه های کتابت راه می روم
در عمق آینه ها می دوم
و روی پنجره، کنار شمعدانی، می مانم...
تردید تو
تا کجای بهانه ها خط می زند؟
حالا نوبت توست!
اما.. بگذار برسم، آنگاه بچین
بهار است هنوز
و من برایت تابستان خواهم ماند.
بهمن ماه 86
