مانند تمام آن ها که میپنداری میمانند، زمستان هم رفت. آنچنان گرم گرفته بود که از تبش میسوختم. سخت گرفته بود. نه انگار که رفتنش چون آمدن، بایدی ست. دیگر سفیدی اش دل را می زد. کهنگی از زخم شلاقش آویزان بود. طمع کرد. جان ها گرفت. به لب رساند و به سرآمد. زمستان رفت و من ناباور آمدن بهارم. یادم رفت، دستانم را نتکاندم. نمی دانم چرا "خطِ برفِ" دستم اینقدر بلند شد. دست تو را می خواهم. چه حسی دارد خدا؛ وقتی دستت را می گیرد. و در کوچه ای که پنجره ها بسته ست تنهایی اش را با تو قدم می زند. تو که نمی دانی چه حسی ست؛ خدا را می فهمم.
این روزها برای نگرانی هایم اسم گذاشتم: "می ترسم".
وقتی نوشته ام جمله های کوتاه می زاید، می دانم که باز دوره ای آشنا دورم زده ست. و من صدای پای تیزی اش را از پشت می شنوم. و باز آیه های فاصله نازل می شوند. ایمان می آورم و جهنم آغاز می شود..
می ترسم دوباره خواب ببینم. می ترسم در خواب بیدار شوم و سال ها گذشته باشد و تمام این روزهایمان را رویا نامیده باشیم. مثل همان چشم غریبه که نگاه ما را برید و ندوخت. و نمی دانم. نمی دانم چرا نگرانم؟ چرا جمله ها کوتاه می شوند؟ چرا از آن ها می ترسم؟ و من از "می ترسم" ها چقدر می ترسم..
مدت هاست حرف هایم ته کشیده اند؛ یا ته گرفته اند؛ چه فرقی می کند؟ وقتی حتی نمی توانی بغض کنی. دلم می خواهد روبه روی تو، که دوستت دارم، بنشینم و ساعت ها برایم حرف بزنی. و من فقط سر تکان دهم. دست هایم را بگیری و بی دریغ ببخشی. گرمایت را، نگاهت را، صدایت را.. بی حساب ... ، نمی دانم. دلم می خواست جای خدا بودم.
می دانی تقویم برایم هر دو هفته ورق می خورد؟
وقتی تو حرف میزنی، کلمه ها در صدایت ترانه می شوند. تاب نمی آورم. دلم می خواهد تمام ساعت ها را بشکنم. تمام عقربه ها را نگه دارم.. وقتی تو حرف میزنی، باران می گیرد. که باران قشنگ ترینِ صداست. وقتی تو حرف میزنی، دریا آرام می شود. خورشید تیرگی می شکافد و سینه ام روشن می شود.. انگار که شعر می گویم. و تو می گویی چه خوب است که می توانم!
جمله ها و کلمه ها را دور حرفم نپیچانم. دلم برایت سخت تنگ است..
می دانی و می دانم، باید تاب بیاوریم. می دانی و می دانم که باید و نبایدمان به میلمان نیست. می دانی و می دانم، که قدر دوست داشتن را خوب می فهمیم.
و آنچه مرا به آغاز روز دیگر، در لحظه صفر، امیدوار می کند، ترسِ خواب هایم را می ریزد، بودنِ توست. آنقدر آشکار کنارم هستی که فاصله مان را انکار کنم. کنار تو، فاصله بدهکار می شود..
دلم خوشِ روزهایی ست که برای ساعتی ندیدنِ هم، دلتنگ شویم..
