سال نو آمد. پاکی قدمش را حس می کنم. نمی دانم چه حسی بود؛ وقتی که سال نو شد؛ تمام وجودم سرشار بود از شادی. و من که منتظر هر چیز بودم جز شادی! نمی دانم این چه معجزه ای ست که گذشته را کمتر به خاطر دارم. انگار سالی که کهنه شدیم، در نظرم محو شده ست. انگار تلخی هایش دستشان به این سوی زمان نرسید. انگار که زمین در این دورِ خورشید برنده شد و گذشته را جا گذاشت. حتی شب آخر را. شب آخر را که تنهایی را بالا آوردم. هرگز برای مادرم و پدرم نگفتم که چقدر دلم می خواست کنارشان بودم. صدای گریه کرده پدر، رویِ خیسِ ماهِ مادر، برکت سال نو می شد. اما دور بودم و تنها. دلم می گیرد. باشد.. تاب و توان دل بیش از این هاست.
بوی عیدی، بوی توت، بوی کاغذ رنگی... نداشتمشان. اما صدای فرهاد دلنشین بود. مثل صدای تو. بعضی ترانه ها "آفریده" می شوند. امسال همه چیز فرق می کند. همه چیز مهم است. صدای تو می گفت "ما" شده ایم. آیندۀ من آمده ست انگار. و من از این آینده راضی ام. و آینده از من.. نمی دانم؟
دلم لک زده برای روزهای بی نگرانی. روزهای آرام. شاید بزرگترین هدیه ام در این سال کمی آرامش باشد. لحظاتی که در این چند سال آخر گم کردمشان. تمام فکرهایم به دو سوال می خورد و فرو می ریخت.. می شود؟ نمی شود؟ و سرگیجه ام نگذاشت بفهمم از این همه تقلا چه می خواهم. "چرا" هایم زمان کشت و به "نقطه" نرسید. سال هایی که مهمترین واژه ام را به چالش کشید. ایمان را. سال هایی که یاد گرفتم فکر کنم. ذهنم باد کرد و زایید. و طفل نوپایش راه رفت و افتاد و افتاد و افتاد.. آنقدر حواسم از پی این طفل رفت، که دلم گم شد. آرامشم گم شد.. و این تازه اول راه بود. راهی که می دانم هنوز هیچ نرفته ام. هر قدم که بر می دارم انگار جاده کش می آید. و می فهمم که چقدر نمی دانم. سوال ها، ناهنجار ها، دو راهی ها و چند راهی ها از پی هم می آیند و منِ دلشده را آرامش می کشند. از این همه، خسته نیستم. هرگز. هنوز هم اشتیاقم در دانستن و پیش رفتن در جاده ای که قدم هایش لذت دارد، درونم زنده ست. ولی آرام نیستم. آرام ندارم. و آرامش چیز دیگری ست. و این چند سال که تلخی کم نداشت، بیش از همه صبرم را آزمود. چه بسیار که صبور نبودم و سوختم.
حسرت روزهای آرامی که داشتم و می دانم که "بود"، زیر پایم را خالی می کرد. و می دانستم این راهی که آغاز شده ام، برگشت ندارد. گذشته را جا گذاشتم. باید بروم. باید بروم.. فقط دلم کمی آرامش می خواهد. روزهای آرام نه! فقط کمی آرامش. و این همان هدیه ای ست که کاش سال نو آورده باشد. سالی که آمد و من حسی داشتم. نمی دانم چه حسی بود. و منتظر هر چیز بودم جز ...