تبليغاتX
کلبه من
من سایه سپیدم، چیزی برای ندیدن!
شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387 ساعت 1:1

   
    آرام نیستم. خسته شدم بس که نوشتم و خط زدم. یا مشق خط می زنم، یا خط زدن مشق می کنم. دیروز خط خورد، امروز خط خورد، فردا.. معلم هم مشقم را نمی خواند و خط می زد، و من دلم می گرفت..
چقدر پرم. پرم از حسرت یک لبخند؛ عمیق و از تهِ دل. از حسرت شبی و نگاهی که آسمان ویرانش نکند. از حسرت هق هقی که آرام نمی گیرد؛ حتی بر شانه تو. دلم پر است..
انگار مسئول تمام بدبختی های دنیایم هستم. کودک دیروز و کودکان امروز سرِ چهار راه نخندیدند، چون من نمی خندم. نگاه پدری در چشم فرزندش جان داد، چون نگاه من ویران است. دختری در خیانت سوخت، چون من اشک کم آوردم.. چون من "مرد"م.. بهار خودش را گم کرد و پاییز شد، چون یادم رفت و تقویم دیوار، در زمستان جا ماند. شب ها در سکون فاسد شده اند. روزها بادی است و بی خورشید. ترانه ای شاعر را مرده زاییده. دفتر خیابان پاستور بوی علف می دهد.. و باز "من" مقصرم.
آخ.. آخ.. مادر با گریه گفت، بگویید و بخندید، دنیا دو روز است! آخ.. وای بر تو دنیای من..
وای بر دنیا وقتی مادر می گرید.. وای بر دنیا وقتی پدر نمی خوابد.. وای بر دنیا وقتی دل تو می گیرد.. وای بر دنیا که همیشه کم داشت. همیشه کم داشت..
باور کن که "من" مقصرم.  

 

نوشته شده توسط م.ر | موضوع: | لینک ثابت
یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387 ساعت 21:40

 
 
    
امشب بیست و سه سالم می شود. دلتنگم. مثل تمام امشب هایی که در این سال ها گذشته ست. چقدر "تولدت مبارک" سنگین است. چقدر سنگینم. انگار بیست و سه سال است که به دوش می کشم این بار کج را..

عزیزترینم؛ با تمام سنگینی ام، امشب انتظارم را بکش..

 

 

 

نوشته شده توسط م.ر | موضوع: | لینک ثابت
دوشنبه نهم اردیبهشت 1387 ساعت 15:2

  
بی حرف شده ام. مدت هاست. خواب هایم تعبیر نمی شود. دلم می گیرد و من انگار مدت هاست که نخوابیده ام.
می دانی، درد این روزهایم این است که سرم از پلک هایم سنگین تر می شود. آنقدر سنگین که سردردهایم باز دوره گرفته اند. درد با پتکِ سیاهش مدام می کوبد و من ثانیه ها را می شمارم. ثانیه ها؛ همیشه با این ثانیه های لعنتی مشکل داشتم. گاه چنان حسود می شوند که تمام لحظه های خوبت را می دزدند و می دوند. و گاه آنقدر نمی گذرند که چهره کریهشان روحت را می خراشد و دردت را بیشتر و ماندنی تر می کند. وای خدای من؛ چقدر بی حرفم. تازه می فهمم که این درد است.

دلم می خواهد با تو بودن را دوره کنم. کنارت بنشینم و باز دلم بخواهد دستت را بگیرم و .. نگیرم. دلم بخواهد گرمی و سردی هوا را با وجودت نفهمم و .. نتوانم. دلم بخواهد گرمی ها و سردی ها را با تو تحمل کنم و .. بتوانم. دلم می خواهد مدام تکرار کنم ما قصه نیستیم. عشق ما رویایی نیست. آنقدر ساده و صادق است که "واقعیت" دارد. دلم می خواهد وقتی نگاهت را دوست دارم، نگاهم کنی. وقتی لبخندت را دوست دارم، بخندی. دلم می خواهد با خودم نجنگم..

چقدر دستم کند شده. چرا قلم نمی برد عمر این روزهای مزخرف را؟ وای خدای من؛ چقدر غریبه ام این روزها. انگار هیچ زمینی وطنم نیست. انگار کسی وجودم را نمی فهمد. نمی بیند. انگار سقف خانه کوتاه شده. انگار..
چه مرگم شده؟ هیچ، حالم خوب است. و تو باور می کنی؟
وای خدای من؛ چقدر دلم می خواهد گریه کنم. برای دنیایی که خراب شد. برای دلتنگی های زن تنها. برای چشمانش که با فرش چقدر آشنا بود.. چقدر خسته ام. چقدر خوابم می آید. همه چیز اشتباه است. آمدن، رفتن، ماندن، همه چیز اشتباه است. به که بگویم خدای من؟ چرا زندگی را بازیچه آفریدی؟ چرا نمی توان به هیچ چیز دل بست؟ چرا دنیایت کم دارد؟ ...
خدای من؛ ببین چه بی تو شدیم؟ دلم پر است خدای من.. دلم پر است.

 

نوشته شده توسط م.ر | موضوع: | لینک ثابت
 
Jonamoos Browser (Anti Filter)
Filtered Url : : آدرس سايت فيلترشده