انگار سنگینی نوشته ای مدام دستم را عذاب می دهد. سایه اش تمام شب با من است. اما این کدام حرف است مرده در قلب من؟ از چه می توان سخن گفت وقتی روزها رنگ عوض می کنند؟ رنگ هایی که چشم را می زند. چشم هایی که ریز می شود و تنگ در دیدن تو و فراخ در دیدن من!
گاه فکر می کنم، همیشه آنچه در گذشته بود، خوب بود؛ بهتر بود. چرا؟ آخر تمام گذشتگان دیروز را بهتر از امروز دیدند! وای بر فردا که امروز، روز خوبش است.. انگار کسی ثانیه های مرا می دزدد؟ در "آونگ خاطره ها" گردن می زنیم! این چه دنیایی ست خدایا؟ "انسان را هماره در رنج آفریدیم".. مرگ آرزوی عزیزانت بود!؟
روزی کشورم را دوست داشتم؛ هم وطنم را دوست داشتم؛ اما حالا..
مجمع دیوانگان شهر را اداره می کنند. مجمع جانیان. روز سیاه، روزیِ سیاه آورده.. آآه! چه می گویم؟ این ها حرف هایم نیست و .. هست. شاید حرف هایم را هم می دزدند؟ تمام حرفم شاید.. آری تمام حرفم یک جمله است..
خسته ام. چقدر خسته ام..
----------------