تبليغاتX
کلبه من
من سایه سپیدم، چیزی برای ندیدن!
سه شنبه دوم تیر 1388 ساعت 21:45

دو دست ظلم و دروغ، گلویم را می فشارد. بغض می کنم، بغضم را فرو می دهم و انگشتانم مشت می شوند.
یاد نقاشی های پدر می افتم. کودکی. پدر استاد کشیدن "مشت"، یک دست گره شده بود.
از تکرار تاریخ خسته ام. از میله ها و زنجیرهای افتخار، از خون.. از محراب و منبری که بوی باروت می دهد، از میزِ قاضیِ بیدادگاه، خسته ام.
شما عریان شدید و کلمه ها نقاب پوشیدند؛ حرف ها در استعاره ها گم شد. باز از چشم نگران مادر ترسیدیم. از ضجه های پدری بر سر نعش دخترکش..
آری ندا را ما کشتیم! برده هاتان نیزه شان بالا بود، انگشت شما پایین!
زمین را سیر کنید، پس ببینید که عاقبت ظالمان چه شد؟
نه آن تخت و نه این منبر.. هیچ یک وفا نمی کنند.
کلاغ ها هم عمر جاودان نمی کنند.


 

نوشته شده توسط م.ر | موضوع: | لینک ثابت |
 
Jonamoos Browser (Anti Filter)
Filtered Url : : آدرس سايت فيلترشده