مدتی هست از تو نگفته ام آرام دل. روز و شب نزدیکتر شده ایم، بی عادت. دست هایم، آغوشم، آنقدر هوایت را لمس کرده اند که می توانم تو را نفس بکشم. به تو که فکر می کنم عطر تنت در سرم می پیچد. شال سبزت که دوست داشتم در آن گم شوم. دست های روشنت..
آرام دل، در روزهایی که سخت گذشت و آزارت دادم، دلت خراشید و نلرزید. این بار نه غصه هایم را که خودم را به دوش کشیدی. منِ زخمیِ مانده. تویی که همیشه یک قدم پیش بودی، بالا بودی.
می دانی که عیار ایمانم، عمق چشمان توست.
هر بار از تو نوشتم، نامت در چشمم درخشید و تار شد، مدادم قد کشید، کاغذ سفید تر شد. قلبم به لرزه افتاد؛ کم آوردم. دانستم که این لحظه تاب از تو گفتن را ندارد..
آرام دل، می دانم، می دانم بارها دوستت داشته اند و دوستت خواهند داشت. و تو هیچ گاه لبخندت را دریغ نکرده ای و نتوانی کرد. اما، آن نگاه بزرگ، تنها با من حرف زده، چشمانت تنها با من خندیده، لرزیده.. نمی توانم احساسم را بگویم.. نمی دانم چطور قدر صبوری هایت را، قلب وسیع و آرامت را، خواهم فهمید. چقدر زیادی.. و من ابایی ندارم از اینکه این را بدانی.
در این روزها هم که بهانه خندیدنش فقیر است و پس هر خنده، دهانم تلخ می شود، باز به تو و خیال تو پناه می برم. تنها قاب لبخند توست که نمی شکند.
آرام جانم، کاش بدانی در تمام قصه من، فارغ از کلاغی که به خانه رسید و نرسید، تنها نگاه تو راست بود.
نمی خواهم عادت کنم به این روزها. روزهایی که هر روزش خبر شهادت برادر و خواهری گونه ام را گرم می کند. چشمانم تار می شود و به نامشان خیره می مانم. امیر جوادی، رامین قهرمانی، روح الامینی، هاشم زاده، اعرابی، کامرانی... پیشانی ام را به دستم تکیه می دهم. انگار حس می کنم؛ دندانی که می شکند، شلاقی که بر تن خیسم می خورد، و تنم را که بر آسفالت داغ می کشند.. سرم درد می کند. یاد مادر می افتم؛ با چشمانش که برایم مرثیه می خواند.. انگار مادرانِ این رنج، صدها سهراب و محسن و محمد دارند..
در آیینه قوم سفاکان، از خوش خیالی شان، عق می زنم. که به گمانشان با بستن یک جنایتگاه و چه و چه، دست های خونی شان را فراموش می کنیم..
پناه به خداوندی می برم که هرزگی این قوم را صبور است.. خداوندا، می فهمم که با هر مشتی که به دهان برادران و خواهرانم کوفته می شود، خشم می کنی و درد می کشی.. که از توست تمام تار و پودشان. خداوندا، چگونه طاقتمان را به صبرت محک می زنی؟ خدایا، یادم نرفته چشمهای خیسی که " ارحم ضعف بدنی و رقت جلدی" را برای تو، و فقط برای تو، زمزمه می کرد. خدایا، چگونه می پسندی که شبانه هایمان با تو را برای این هرزه ها بخوانیم؟ می بینی؟ در بازار نام توست که شرف می فروشند این بی شرفان... نپسند خدایم..
غصه می خورم. می گریم. نمی گندم.
