یکی در شهر بیمار است.
بالای خانه نیمه، روی سر در دانشکده، آویزان از دار- بستِ چوبی بانک رفاه، دخترک بیمارستان ها، با انگشت اشاره چهره اش را نصف می کند. هیسس. شبیه دخترک فیلم جن گیر است. وقتی می خندد، چشمانش ترک می خورد. او اصلا نمی خندد.
قطاری از آدم هایی که دهانشان یخ بسته، صدایشان روی زمین می ریزد؛ در ذهنم برف می بارد. همه جا صدای برف را می شنوم.
همیشه، آن بالا، دخترکی می نشیند، روی پل عابر، با هر قدمی که روی پله ها بر می دارم، همان خنده ها زیر کفشم قیژ قیژ می کند. دخترک آن فیلم جایش نشسته، چشمانش ترک می خورد و می فهمم که او دخترم را بلعیده. مثل سکه ای که در دهانش فرو کردم...
روی تاکسی ها پرچم زده اند. تاکسی.. دربست. در را می بندم. سر چهار راه از آینه می پرسد کجا می روم؟ توی خودم می گویم آخر این جهنم. در آینه می خندد، صدای خنده اش دارد سرم را می شکافد. آینه را نگاه می کنم، چشمانش ترک می خورد. دستم را روی سرش می گذارم و بی وقفه به فرمان می کوبم.. بیرون می پرم. صدایم روی آسفالت می ریزد. پایم را رویش می کشم و در سرم برف می بارد.
به طرف دیوار می دوم، می دوم.. تمام جانم را در پاهایم می ریزم و سرم را با شدت به دیوار می کوبم.. سرم از وسط می ترکد. تنها می شوم. تنها..
برف می بارد.. هیسس. برف می بارد..
همسرم گدا شده است. دستش را می گیرم و راه می رویم.. با سری که باز شده. او در سرم نمی خندد.
تلو، تلو، می خورم و با صورت روی زمین می افتم...
هوا گرم می شود، انگشترم را در دستم حس می کنم، توی رگهای دستم می دود، تا روی گردنم، صورتم.. چشمم باز می شود. سقف خانه ام.. همسرم کنارم نشسته است. دستش را توی موهایم فرو می برد. می خندم . چمشانش ترک می خورد.
