بی حرف شده ام. مدت هاست. خواب هایم تعبیر نمی شود. دلم می گیرد و من انگار مدت هاست که نخوابیده ام.
می دانی، درد این روزهایم این است که سرم از پلک هایم سنگین تر می شود. آنقدر سنگین که سردردهایم باز دوره گرفته اند. درد با پتکِ سیاهش مدام می کوبد و من ثانیه ها را می شمارم. ثانیه ها؛ همیشه با این ثانیه های لعنتی مشکل داشتم. گاه چنان حسود می شوند که تمام لحظه های خوبت را می دزدند و می دوند. و گاه آنقدر نمی گذرند که چهره کریهشان روحت را می خراشد و دردت را بیشتر و ماندنی تر می کند. وای خدای من؛ چقدر بی حرفم. تازه می فهمم که این درد است.
دلم می خواهد با تو بودن را دوره کنم. کنارت بنشینم و باز دلم بخواهد دستت را بگیرم و .. نگیرم. دلم بخواهد گرمی و سردی هوا را با وجودت نفهمم و .. نتوانم. دلم بخواهد گرمی ها و سردی ها را با تو تحمل کنم و .. بتوانم. دلم می خواهد مدام تکرار کنم ما قصه نیستیم. عشق ما رویایی نیست. آنقدر ساده و صادق است که "واقعیت" دارد. دلم می خواهد وقتی نگاهت را دوست دارم، نگاهم کنی. وقتی لبخندت را دوست دارم، بخندی. دلم می خواهد با خودم نجنگم..
چقدر دستم کند شده. چرا قلم نمی برد عمر این روزهای مزخرف را؟ وای خدای من؛ چقدر غریبه ام این روزها. انگار هیچ زمینی وطنم نیست. انگار کسی وجودم را نمی فهمد. نمی بیند. انگار سقف خانه کوتاه شده. انگار..
چه مرگم شده؟ هیچ، حالم خوب است. و تو باور می کنی؟
وای خدای من؛ چقدر دلم می خواهد گریه کنم. برای دنیایی که خراب شد. برای دلتنگی های زن تنها. برای چشمانش که با فرش چقدر آشنا بود.. چقدر خسته ام. چقدر خوابم می آید. همه چیز اشتباه است. آمدن، رفتن، ماندن، همه چیز اشتباه است. به که بگویم خدای من؟ چرا زندگی را بازیچه آفریدی؟ چرا نمی توان به هیچ چیز دل بست؟ چرا دنیایت کم دارد؟ ...
خدای من؛ ببین چه بی تو شدیم؟ دلم پر است خدای من.. دلم پر است.
