آرام نیستم. خسته شدم بس که نوشتم و خط زدم. یا مشق خط می زنم، یا خط زدن مشق می کنم. دیروز خط خورد، امروز خط خورد، فردا.. معلم هم مشقم را نمی خواند و خط می زد، و من دلم می گرفت..
چقدر پرم. پرم از حسرت یک لبخند؛ عمیق و از تهِ دل. از حسرت شبی و نگاهی که آسمان ویرانش نکند. از حسرت هق هقی که آرام نمی گیرد؛ حتی بر شانه تو. دلم پر است..
انگار مسئول تمام بدبختی های دنیایم هستم. کودک دیروز و کودکان امروز سرِ چهار راه نخندیدند، چون من نمی خندم. نگاه پدری در چشم فرزندش جان داد، چون نگاه من ویران است. دختری در خیانت سوخت، چون من اشک کم آوردم.. چون من "مرد"م.. بهار خودش را گم کرد و پاییز شد، چون یادم رفت و تقویم دیوار، در زمستان جا ماند. شب ها در سکون فاسد شده اند. روزها بادی است و بی خورشید. ترانه ای شاعر را مرده زاییده. دفتر خیابان پاستور بوی علف می دهد.. و باز "من" مقصرم.
آخ.. آخ.. مادر با گریه گفت، بگویید و بخندید، دنیا دو روز است! آخ.. وای بر تو دنیای من..
وای بر دنیا وقتی مادر می گرید.. وای بر دنیا وقتی پدر نمی خوابد.. وای بر دنیا وقتی دل تو می گیرد.. وای بر دنیا که همیشه کم داشت. همیشه کم داشت..
باور کن که "من" مقصرم.
شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387 ساعت 1:1
