جمعه هفدهم خرداد 1387 ساعت 1:3
بالینم هر شب برایت جا باز می کند..
هر شب، انگشتانم میان موهایت می درخشند. و برایم شب آغاز می شود؛ زیر سایه امن ابروانت؛ به چشمانت می زنم و در برقش می سوزم دردهای هر روز را..
نگاهم که با هر پلک زدنت می میرد، در لحن نگاه تو از نو زاده می شود، زبان باز می کند، تا خدا قد می کشد..
بند بندِ انگشتانم را گونه ات فتح می کند و با نوازشش، دستانم ترسِ زمستان را از یاد می برند؛ تا نقاشی لبخندت را از بر کنم..
لبانم را بر لبت، هر شب قالب می زنم؛ خنده هایم شبیه تو می شود.. و تار و پودم را از تن تو می تنم هر شب و در تو خلاصه می شوم.. و آنگاه دست های تو، بازوهای تو، که ای کاش زنجیر بودند...
بالینم هر شب با خیالت گود می شود و به خواب می رود..
