تبليغاتX
کلبه من -
من سایه سپیدم، چیزی برای ندیدن!
یکشنبه سوم شهریور 1387 ساعت 19:28


  به ساعتی که با نگاهت در تنم دویدی، پرت می شوم...

  اصلا دو دل بودم که بروم یا نه.. فکر می کردم عذاب آور است! اما بودن زکریا قصه را عوض کرده بود. چند ساعتی بودیم و برمی گشتیم. همین! (همین؟) – مترو؛ اولین جایی که همدیگر را دیدیم. چه کسی می تواند بفهمد که بعدها بعضی لحظه ها چقدر مهم خواهند بود؟ معرفی شدیم. چقدر همه ساده بودیم. وقتی برای خرید چیزی که یادم نیست، با زکریا، از جمع جدا شدیم، حالم بهتر شده بود.. روز در ساز زدن و خواندن، والیبال، آبان و اردیبهشت، عکس و ساندویچ، آب می شد.. ساده تر می شدیم، هم صحبت. – نفهمیدم چطور شد که داشتیم با هم قدم می زدیم؛ تو و من.. از بقیه عقب افتادیم؟ پیش افتادیم؟ سرِ تو پایین بود؟ اتفاقی بود؟.. نمی دانم. روز می گذشت. انتظارش را نداشتم؛ خوش گذشته بود...
چند ساعت بعد روی تختم بودم. بالای تختم، چسبیده به سقف: "می دونی که بی تو سخته زندگی، اما نگات.. جون سپردن دل منو چه آسون می گیره"…
بعد از آن شب، یک هفته تمام خوش بودم. یک خوشی عجیب و مست. نمی دانستم چه خبر است. شبها تصویر تو و نگاهت، حتی راه رفتن و سر به زیر انداختنت، مدام در کوچه های ذهنم پرسه می زد. می دانستم که تو فرق داری. فرق داشتی.. احمقانه بود حتی دوستت بدارم. بزرگتر از این حرفها بودی (این را حالا می فهمم). لحظه ای هم به آن فکر نمی کردم. نه که نخواهم؛ نمی دانستم. هیچ نمی دانستم. برایم محترم شده بودی انگار. دیگر سعی نمی کردم از کوچه های ذهنم برانمت. گاهی شاید به هم صحبتی با تو اندیشیده بودم. اما..
اما تن من هم لرزید! (یا دلم؟) عکسها. وقتی برای دیدن عکسها از تختم پایین پریدم؛ خنده ام می گیرد وقتی یاد لحظه دیدنت در عکس دسته جمعی مان می افتم. (فقط تو را در تمام عکس ها دیده بودم.) تمام سعیم را کرده بودم که عادی جلوه کنم. این بار که به تختم برمی گشتم، با همه وجود ترسیده بودم. این امکان نداشت. ولی دلم برای "تو" تنگ شده بود. "مزخرف است"؛ آن موقع گفته بودم. آنقدر ساده بودم که نفهمیدم به این می گویند احساس! "مزخرف است". پارسال هم همین جمله کار دستم داد. آن سال هم کار دستم داد. وقتی آن ترس (احساس) را جدی نگرفتم. چه می دانستم؟...

یک بار دیگر، برنامه دیگر.. کجا؟ – حتما می آیم. زکریا هم نبود! یا بود؟ دیگر مهم نبود.. احمقانه تر اینکه هنوز نمی دانستم چه م شده؟
دیدار دیگری دست داده بود.. این بار به وضوح دیده بودم که تو فرق داشتی. فرق داری. دیگر مهم بودی برایم. راستی، چرا به کفش هایم پیله کردی؟ خنده ام می گیرد.. تو هم؟؟ – این بار چقدر سخت گذشت...

چند ساعت بعد روی تختم بودم.. "می دونی که بی تو سخته زندگی، اما نگات..."
تمام آن شب را گریه کردم.. “sweet pain” ؛ محمود گفته بود..
عاشقت شدم..

 

نوشته شده توسط م.ر | موضوع: | لینک ثابت
 
Jonamoos Browser (Anti Filter)
Filtered Url : : آدرس سايت فيلترشده